اندر حکایت هما
سلام
گذشت گذشت گذشت....زمان زمان زمان!!!
اما یه سوال ، من بزرگ شدم؟!!!!![]()
بچه که بودم خیلی شیطون و شر بود، همش بالای درخت می رفت...البته یواشکی...چون مامان دعوا می کردن.
یه باری یادمه داشتم همینطوری تو خونه شیطونی می کردم..مامانم دعوام کردن و گفتن: اااا، بسه دیگه دست 10تا پسر رو از پشت بستی. منم یه نگاه به مامانم کردم، بعد یه آخمی کردم ، لپهام باد کردم و سرمو سریع برگردوندم، تب تب رفتم سمت اتاقم. بعدشم نشستم گریه کردن.خواهرم اومد بهم گفت: چرا گریه می کنی، منم با گریه گفتم مگه ندیدی مامان چی گفت : به من می گه دست 10تا پسرو از پشت بستی. بعد یه گوشه اتاقم نشون دادم و گفتم: اصلا اینجا یه دونه پسرم هست چه برسه ده تـــــــــــــــــا!!!!!!!!!!!! که من حالا دستشون رو از پشت بسته باشم
(خو کوچولو بودم، ضرب المثل نیدونستم).الانم همینقدر پر سرصدا و شر و شورم. بالای درخت نمی رم...ولی یه جور دیگه شیطنت می کنیــــــــــــــــــــــــم.![]()
بچه که بودم عروسک خیلی دوست داشتم، با عروسک می خوابید. یادمه خواهرم وقتی دیگه با عروسکش نمی خوابید، منم تصمیم گرفتم دیگه با عروسک نخوابم،برای همین گرفتم گذاشتمش بالای کمد. یه هفته ی بدون عروسک خوابیدم...داشتم می ترکیدم...عروسکم رو می خواستم...طاقت نیاوردم ، رفتم عروسکم رو برداشتم و باهاش خوابیدم
...الانم اتاقم پر عروسک...خیلی ها می گن اینجا اتاق بچه است؟!
بچه که بودم وقتی از خواب پا می شدم ، یه پاچه شلوارم بالاتر از اون یکی بود...لنگ به لنگ بودم...یادمه بابابزرگم که توی یه صبح تابستونی کنج اتاق نشسته بودن...من تازه از خواب بیدار شده بودم..درحالی که چشمام رو می مالوندم رفتم جلوشون و گفتم :صبح بخیر بابا بزرگ...بابابزرگم یه نگاه با لذت از بالا به پایین بهم کردن و خندیدن، بعدش گفتن :سلام دختر ماهیگیر خودم(این رو فقط به من گفتنااااااااا، فقط من
)... هنوزم همینطوریم...مامان می گن بی خود نبود بابا بزرگت بهت گفت ،دختر ماهیگیر!
بچه که بودم ، از دویدن خیلی خوشم میامد...الان هم (با اینکه به حکم دختر بودن تو جامعه ما زیاد درست نمی دونن) ولی من گاهی اوقات به خصوص وقتی دیرم می شه تو خیابون می دوم.
بچه که بودم شکلات خیلی دوست داشتم...هنوزم داااااااااااااااااااااااااااااارم.![]()
بچه که بودم پازل خیلی دوست داشتم...دیونه پازل بود...هنوزم هستم...دوساله پیش ، عید بود...تو مسیری مسافرت مامان رفتن یه جا از این آقایونی که برای جهانگردی هستن و کمک می کنن ، سوال بپرسن، آخرش که می خواستن بر گردن تو ماشین آقاه گفت: شما بچه تو ماشینتون نیست ، بهش پازل بدیم...مامانم گفتن: نه! اومدن تو ماشین نشستن، قضیه رو تعریف کردن...منم باهیجان وناراحتی گفتم:ااااااا، برای چی نه! من ، من! دفعه دیگه اینو نگینا...من پازل می خوااااااااااااااااااااااااااااااام! الانم رفتم برای خودم پازل 600 تکه گرفتم...حالی می کنم باهاش![]()

بچه که بودم ، دیونه خمیر بازی، گلبازی بودم...الانم هستم ، دارم میرم کلاس گلبازی ، همون سفالگری بزرگترها( البته با دست ، نه با چرخ)
بچه که بودم می گفتن بزرگتر از سنت صحبت می کنی ، الانم می گن بزرگتر از سنت صحبت می کنی!
بچه که بودم آدم بزرگها و کارشون رو درک نمی کردم ، روابطشون رو، رفتارشون رو باهم...هنوزم درک نمی کنم؟!![]()
بچه که بودم...وقتی بهم می گفتم آره ، آخرش همه همین می شن ، همیش همینه...سکوت می کردم و همیشه می ترسیدم که نکنه خدایا منم یه روزی واقعا مثل اینا بشم...گاهی وقتها موقع خواب از ترس اینکه نکنه منم اینطوری بشم (اون طوری که اون روز داشتم ایراد می گرفتم ) سرم رو زیر پتو قایم می کرد و می گفتم خدایا ، نه ، من نمی خوام اینطوری بد بشم! کمکم کن!
هنوزم همینم
بچه که بودم بهم می گفتن نازک نارنجی! آخه خیلی دل نازک بودم...اگه چیزیم از خدا می خواستم سریع بهم می داد...اگه کسیم اذیتم می کرد یه بلایی سرش میامد...به خدا من نفرین نمی کردم ولی نمی دونم چی می شد اینطوری می شد...الانم هنوز حساسم...ولی خیلی خود خوری می کنم... ولی دیگه بهم نمی گن نازک نارنجی ، لوس چرا و نازک نارنجی نه...مامانم می گن: ته تغاری لوس
! ... الانم اگه چیزی بخواهم خدا بهم می ده...فقط نوع آرزوهاو و آرزو کردنم تغییر کرده.
بچه که بودم دوست داشتم با خدا بازی کنم...بعد شکایتم می کردم به خدا می گفتم چرا با من بازی نمی کنی؟! یه باری یادمه گفته بودم...وقتی مردم می رن خونه خدا ، اگه خدا خواب باشه چی؟! یادمه فقط خونه از شدت خنده رفت رو هوا!دلم که می گرفتم وقتی دلم هق هق گریه می خواست، تصور می کردم...می رفتم سرمو رو پاهای خدا می ذاشتم ، گریه می کردم...اونم نوازشم می کرد. الانم خیلی دوستش دارم حتی بیشتر از قبل
...یه جورای حسم تغییر کرده ولی یه چیزی تو همون مایه هاست...حضورش رو در لحظه لحظه زندگیم احساس می کنم...هنوزم تو بغلش گریه می کنم...اونم نوازشم می کنه!![]()
بچه که بود...تولد آدمها ، در کل تولد برام خیلی مهم بود...اگه تولدم رو فراموش می کردن
سخت دلگیر می شدم...البته از دست کسهای که برام خیلی مهم بودن... وگرنه فقط کافی بود بدون تولد کسی...با هیجان می رفتم تبریک می گفتم...اصلا دوست داشتم اولین نفر باشم ...آخه به نظرم تبریک تولد خیلی کار جالب و قشنگ و پر هیجانیه...هنوزم همینم که بودم
بچه که بودم از عدد دو خوشم میامد..هنوزم که بزرگ شدم از این عدد خوشم میاد
روزها روزها گذشت ، خیلی زیاد از اون روزها گذشت و اما...
حالا یه روزی از عمرم رسیدم که دوتا دو کنار هم قرار گرفته اند...
درست همین امروز
و چه زود...
دو دو=22
حالا من بزرگ شدم؟!
چند روز پیش داشتم با یکی از بچه های فامیلمون (ارغوان 9ساله) صحبت می کرد...می گفت من دوست ندارم بزرگ شم...آخه بزرگترها می گن:بچه ها پاک و معصوم هستن...من می خوام پاک بمونم، پس نمی خوام بزرگ شم...منم لبخند زدم وگفتم : اگه بخوای می تونی پاک و معصوم بمونی!
ولی نمی دونم باید کودک موند یا بزرگ شد؟!
همیشه شاد باشین
پ.ن:
1- تست هوش: امروز چه روزی؟
1- تولدتون
2- تولدشون
3- تولدمون
4- هیچکدام
( زدم تو کار تست هوش)![]()
2- بچه بودم خیلی وراج بودم...هنوزم هستم، نه؟!![]()
3- دیروز یه تولد کوچولو ولی با قلبهای بزرگ تو گرگان داشتم...یه بلوز قلمز خوشلم کاتو گرفتم.![]()
امروز هم قاصدک برام یه کتاب افلاطون کنار بخاری وسی دی سلام ، خداحافظ از کارهای حسین پناهی با یک کارت خوشل با جمله های دلگرم کننده و زیبا گرفتم. قاصدکم از تهران آمد. خیلی حس خوبی بود وقتی بسته رو گرفت
گفتم سلام...سلام سلام سلام و فقط سلام...چون من رو برای خداحافظی نیافریدن!![]()
۴- در باب عکس گذاشته شده در این پست...یه دوربین تو دستم...توی یه دستم هم پازل...وضعیتی بود برای خودش![]()
۵-درباره عکس قبلی در همون پست در پ.ن توضیح دادم.