ابرهای خاکستری گاه خیلی نزدیک می شوند
آنقدر نزدیک که از چشمانم می بارد
چه عید باشد یا حتی روز تولدت
شاید! روزی دستهایمان تا....تا نمی دانم کی از هم دور بماند
شاید فراموشم! فراموشمان! کنی،
اما من اینجا همیشه با خاطراتت .......
بی تو....
در خود فرومیریزم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ساعت 22:17 | لینک ثابت |
بعضی وقت ها هم اینجوریه:
دلت پر حرف
می خوای به یکی بگی، اما
نمی دونی کی؟
یکی که غریبه باشه، یکی که ندونه کی هستی! ولی بشنوتت، ببینتت! محکم بشینه پای حرفات!
دلت می خواد بهت یه چی بگه! حتی وقتی فقط می خوای حرف بزنی و منتظر جواب نیستی!
گاهی وقتها هم برای هیچکس نوشتن خوبه!
منتظر ....بی جوابی!
گفتی بگم:انشالله!
اونقدر می گم انشالله که به آرزوم رو برآورده کنی!

انشالله! اشنالله! انشالله! انشا.......


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 12:8 | لینک ثابت |
می گن سیزده برین بیرون تا نحسیش نگیرتتون
حالا! کلا اعتقاد ندارم.
ولی امسال هومن  اول صبحی، همچین پاش رو گذاشت رو گلوم که ........

بماند........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 13:5 | لینک ثابت |
وقتی خیلی دلگیری
وقتی خیلی خسته‏ی
وقتی که حس می‏کنی خیلی تنهایی
وقتی حس خفگی داری
وقتی که خودت رو نمی‏شناسی
یهو دیدن یه دوست قدیمی و صمیمی 
میاد و بهم می‏ریزه هرچی حس ...
هرچی حس بی حس!
یهو خوب میشی....یهو احساس می‏کنی شدی مثل قدیما
یهو قوی می‏شی
دیگه اینقدر رنجور و دل مرده نیستی
اونوخت که....
یهو بهتر میشی...می خندی
دیگه ضعیف نیستی
این دوستا معجزه‏ی خدان
اینا همون بهشتین که خدا ازشون صحبت می‏کنه
این دوستا رو از دست ندیدن

وگرنه تا ابد و دهر تو جهنم خودتون می‏مونین!


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 18:48 | لینک ثابت |
این منم، در آغاز سال نو!
امروز برای اولین بار باقلوا درست کردم، به نیت یک دوست 
دوستی که دیگه پیشم نیست، دوستی که رفت!
روزهای زیادی با استرس گذشت! هر روز خبر بدتر شدن! وحشت....
هر روز وحشت .... صدای تلفن، پیامک ها! نکنه!
یه روز دلم گرفته بود! خیلی بیقرار بودم! خیلی!...یه چهار شنبه صبح!
تبلت رو گرفتم! صدای قرآن! تبلتم رو گذاشتم رو قلبم! 
بلکه آروم شم! سرم درد می کرد! صدای تلفن!
مریم دیگه پیشم نبود!
من حتی به مراسم تدفینشم نرسیدم!
دیگه گریه مجالم نمی داد!
امروز! باقلوا درست کردم، رفتم خونه شون! هرچی به خونه شون نزدیکتر می شدم، پاهام سنگینر! ضربان قلبم تندتر!
زنگ در رو زدم! ویلچر گوشه حیاط!....
باقلوا رو دادم، یه سری چرندیات! خنده های الکی! 
 تا از در اومدم بیرون اشکهام ریخت! 
خوب شد هوا سرد بود! می شد اشکهای چشم رو انداخت تقصیر باد و سرما!
بعد عید یه اس ام اس از یه نفر ناشناس اومد، نوشته بود، سلام، خوبی؟ بچه ها خوبن! عیدت مبارک مریمم!
پرسیدم کدوم مریم!
جواب نیامد!
....
کل اس ام اس هات هم پاک کنی! با خاطره هات می خوای چیکار کنی؟!
مریم عزیزم....می دونی چی دردم میاره! رفتنت نه! نه اینکه ناراحت کننده نباشه! نه اینکه سخت نیست! چرا هست! خیلیم هست! ولی اون اس ام اسی که  بهم زده بودی و گفته بودی: من از مرگ می ترسم! درد داره...خیلی درد داره!
فقط یه چیز... واقعا مرگ، از این زندگی وحشتناک تره؟! تجربه اش نکردم! نمی خوام هم چیزی بگم! فقط بدونم الان آرومی و آرامش داری برام کافیه! ولی این حرف همیشه آتیشم می زنه.
.........
امروز یه بار دیگه هم گریه کردم...اشکهای یواشکی...سر سفره هفت سین...کلی دعا کردم! تو ذهنم داشتم مرور می کردم کل کابوسهای پارسال که همش به بدترین شکل تمام شد! بعد یه تلفن! باز اشکهام ریخت! امیدوارم این کابوس ختم به خیر شه! یه جور خوب! بدون درد! 
عشق! هم، گاه خوابش می بره!.......
بیدار شو! 
لطفا
.....................
همیشه دوست داشتم کنسرت شهرام ناظری برم! آخرای(حال دیگه شد سال قبل!) سال قبل، شد که برم! بعد یهو همینطور هی خبر ازدواج و بچه دار شدن دوستام و .... بهم رسید! سالی که با خوبی داره میاد! امیدوارم سال خوبی باشه! 
اسب خوب، نعل خوش شانسیت رو برام (برامون) بذار!
سال نو مبارک.....سالی پر از شادی و موفقیت براتون آرزو می کنم.

 


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 1:1 | لینک ثابت |
هیچ وقت منِ یک آدم رو ازش نگیرین
بذارین هرکس خودش رو زندگی کنه!
وقتی منه، یه نفر رو می گیرین، گم میشه
با خودش غریبه میشه
درگیر میشه
غمگین میشه
گریه می کنه
عصبی میشه!
بعد اونوخ تنها میشه!
نه اینکه فکر کنین منظورم اینکه دیگه هیچ کس پیششون نیست! نه!
بدتر....
حتی دیگه خودشم پیش خودش نیست
برگشت به خود خیلی سخت
بعدش....
اونوخ از شمایی که باعثش شدید متنفر میشه
درد می کشه...درد
و شما باعث این دردشین....
و این انصاف نیست که درد رو بدین! .... اما درمانگر نباشین
..................
پینوشت: کاش به جای نصیحت دیگران، و ادب کردن و آدم سازی بقیه! می ذاشتیم ملت خودشون رو زندگی کنن و اینقدر زیر بار حرف لهشون نمی کردیم و اینکه خودم رو اول می ساختیم! خلاصه از قدیم گفتن چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرام است!!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعت 23:18 | لینک ثابت |
تنهایی بخش از وجود هر انسان که نباید ازش گرفته بشه!

هیچ وقت تنهایی یک آدم رو ازش نگیرین! 


دلم برای سکوت و خلوت تنگ شده

برای با خود بودن

دلم می خواد برم یه جایی که.........

برای خودم زندگی کنم

برای خودم باشم....

چرا هیشکی نمیخواد خودت باشی....

اونم درست وقتی که فکر می کنی، خودت رو گم کردی و دنبال خودتی

دلم میخواد تلاشهام فایده داشته باشهف یجور خوب...یجوری از جنس خودم


کمرنگ شدم، خیلی کمرنگ

میون خودم و .....

خودم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

سلام بر دوستان همیشگی

بعد از مدتها به بهانه مادر که بهانه زندگی است، آپدیت می کنم!
تنها یک حرف و آن هم اینکه متن زیر خودش به همین صورت به ذهنم آمد و البته قبول که بعد از نوشتن در آن دخل و تصرف کردم...اما هیچ ادعای شاعرانگی ندارم.
همیشه شاد باشین و برقرار

مادرانه

دو دستت آرامش دنیا
سِپرم شد در مقابل دنیا!
من و  بی خبری، از  دنیا
من و لذت،  آرامش دنیا
در دو چشمت، به قسم دو ماه دیدم
سِپر و نور ماه، من ناگَه لرزیدم
سپرِم زخم خورده از هرجا
تو و دستت، آخ! غم دنیا
تو و دستت، قوی ولی لرزان
سپرم خسته است نامردان
من وبغض و نامردی دنیا
من و دستت، وباور دنیا!
تو و قدرت! بی خیال ِدنیا
تو، لبخند! برد تا ته دنیا
هما بهرام پرور


برچسب‌ها: مادر
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 9:48 | لینک ثابت |

همه چیز دقیقا در یک روز خاکستری شروع شد

دخترک در اوج قه قه غرق شد در هق هق های پنهانی

دیگر پدر نداشت

روزها گذراند با اشکهایش بر خاک پدرش

و در تنهایی هق هق هایش، اوج گرفت صدای قه قه هایش![شان!]

دستی مردانه برشانه هایش

تنهایش شکست

و زندگی دیگر آغاز شد

دخترک! نه! دختر! ببخشید خانوم! خندید

مرد بوسید

همچو رقص برگها در باد برهم پیچیدند

نطفه ای شکل گرفت

مرد خندید و رفت

و دیگر نیامد

غم روی غم

خانوم! مقاومت کن![ کرد!]

کودکش به دنیا آمد، همچو مردش.

دل تنگ پدر و مردش

یک لحظه

یک آرزو

بامب

جسمها غرق در خون

روح ها آرام شدند

سبک شدند

اوج گرفتند

رو برگرداند! پدرش بود

شاد خندید!

کودکش را نشانش داد و ریز خندید

پدربزرگ به آغوش کشید نوه اش را

دستی مردانه بر شانه هایش

آری! خودش بود

غرق در بوسه همچو رقص برگها در باد برهم پیچیدند

آرزویش برآورده شده بود

و تولدی دیگر آغاز شد!

بی هیچ رفتی

و برای همیشه ماندن

 

همیشه شاد باشین

هما بهرام پرور


پ.ن:.ن:اگر مقطع نوشتم دلیل بر ادعای نوشتن شعر نبود
بلکه جمله ها خود مقطع شدند و من نمی دانستم که چطور به جز اینصورت باید نوشت...و به شدت خوشحالم می کنین اگر نظرت رو درباره این نوشته بدین، از هر نظر، از نظر رساندن احساس و...
سپاس


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 16:13 | لینک ثابت |

 سلام

اول اینکه شرمنده بابت این همه تاخیر! مدتی سرم به شدت شلوغ بود...درگیر کارهای پروژه پایانیم بودم. اینکه...چشم انتظار! چشم انتظار یک کوچولوی شیرین، که بهم یه اسم جدید داد! شدم عمه! حس می کنم بزرگم کرد! این شیطون بلای کوچولوی ما قرار بود تو مرداد ماه بدنیا بیاد ولی خوب فکر کنم وسط اینهمه بیزاری مردم از زندگی، اون چیزهای خوبی رو تو زندگی پیدا کرد که خواست زودتر بیاد و ازشون لذت ببره...و حتی شاید دیگران رو غرق در لذت کنه! هیچی نشده حس لذت مامان بزرگ، بابابزرگ، بابا و مامان، عمه و عمو و دایی و...بخشید

دوم اینکه

نشسته بودم! تندتند دویدی طرفمو ، نفس نفس زنون بهم گفتی:"منو دوست داری؟" بعدش یه ورق دادی دستم گفتی:"بیا، اینو بگیر و برام حست رو بنویس" زل زدم تو چشمای شیطونت وحسمو تو ورق برات نوشتم و دادم دستت! با ذوق ورق و گرفتی، نگاه کردی...چشمات پر اشک شد و لبات رو ورچیدیو با عصبانیت گفتی:"فقط 5تا؟!" یهو اشکات سرازیر شد...برگرو پرت کردی تو صورتمو پشتت کردی بهم که یعنی قهرم! اومدم بغلت کردم، برگ رو دوباره دادم دستت، اونطوری که تو اول تو دستتات بود...چپ چپ با نگاه خوشگلت نگام کردی که خوب یعنی چی؟!...منم خندیدم و برگرو چرخوندم و گفتم:"خوب عزیزکم، برگ رو برعکس گرفته بودی!" دوباره به برگه نگاه کردی و من گفتم:"من قلبمو برات نقاشی کشیدم" اشکات و پاک کردی...کودکانه خندیدی و لبامو بوسیدی...بعد بلند شدی و سریع اون برگ رو تو دفتر خاطراتت گذاشتی...و خاطره اون بوسه‌ همیشه رو لبام موند.

با الهام از شعر مست تر از من از سیامک بهرام پرور

ساعت«5» به وقت «دل» من...روز الست

این خدا بود که در گوشه ای از عرش نشست-

 

-   وقلم موی خودش را به شرابش زد...تا

طرح چشمان تو بر بوم جهان آذین بست!

سوم اینکه دوست داشتم اینبار کار ترجمه داشته باشم...یکی از دوستام بهم آهنگ دیوار پینگ فلوید رو توصیه کرده بود...خیلی زیباست...ترجمه کردم و البته بعد متوجه شدم فیلمی برای کل این آلبوم به نام The Wall یعنی همون دیوار ساخته شده...فیلم رو دیدم...و وقتی دیدم ترجمه هاش توش هست...بی خیال این شدم که ترجمه خودم رو بذارم!

ولی خوب لینک دانلود فیلم رو براتون گذاشتم، از اینجا دانلود کنید.

و اما ترجمه ...

Happy Nation

Ace of Base

Laudate omnes gentes laudate
Magnificat in secula
Et anima mea laudate
Magnificat in secula

Happy nation living in a happy nation
Where the people understand
And dream of perfect man
Situation lead to sweet salvation
For the people for the good
For mankind brotherhood

We're traveling in time


Ideas by man and only that will last
And over time we've learned from the past
That no man's fit to rule the world alone
A man will die but not his ideas


Happy nation

We're traveling in time
Traveling in time

Tell them we've gone too far
Tell them we've gone too far
Happy nation come through
And I will dance with you
Happy nation

ملتِ شاد

ملتِ شاد زندگی می کنند در کشورهای شاد

جای که مردمانش فهمیدند

و در رویای انسانی کاملند.

(مردمانی که ) شرایط را رهبری می کنند بسمت رستگاری شیرین

برای مردمی خوب

برای ساختن برادری

 

سفری می کنیم در زمان

 

اندیشه مردمان تنها چیزیست که باقی خواهد ماند

و ما در طول زمان آموخته ایم از گذشتگان

که هیچ انسان شایسته‌ای آن نیست که جهان را به تنهایی اداره کند

مردم می میرند اما افکارشان نه

 

تبریک می گم به ملت ها

ما سفر می کنیم در زمان

سفر می کنیم در زمان

 

به آنها بگو  ما به دور دستها رفته‌ایم
به آنها بگو  ما به دور دستها رفته‌ایم
ملتِ شاد باقی ماندن

و من خواهم رقصید با تو

ملتِ شاد

ترجمه:هما بهرام پرور

لینک دانلود آهنگ از اینجا (من این اجراش رو خیلی دوست دارم ) و با اجرای دیگه و به اضافه دانلود کلیپش از اینجا


پ.ن: با توجه به کامنت دوستان و نظراتشون تصحیح شد.


برچسب‌ها: ترجمه, دانلود, Ace of Base
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ساعت 14:38 | لینک ثابت |
مامانم همیشه می گن:"هما تو واقعا شلخته ی، این چه اتاقیه آخه....شتر با بارش توش گم میشه" یبار هم وسط امتحانا بود، رفتن اتاقم رو مرتب کردن، بعدش اومدن بهم گفتن:"اتاقت رو مرتب کردم، حالا باز برو بهمش بریز!"

منم با شیطنت خندیدم و گفتم:"چشم!"

مامانم همینطوری زل زدن بهم و نگام کردن و گفتن:"خیلی پرویی!" منم خندیدم.

امروز ذهنم به شدت نامرتب....دنبال واژه، یه جمله، یه حرف...هیچی پیدا نمی کنم...صدبار همه چی رو ریختم بهم....دوباره از اول....از اینور یکی یکی گرفتم گذاشتم اونور! هیچی پیدا نشد...وباز از اول...اینبار از اونور به اینور! باز هم هیچی!

فکر کنم واژه‌ها کم آوردن....مامان میشه بیای اینبار ذهنم رو مرتب کنی، و  یک حرف یا واژه یا جمله واژه  که ارزش تو توش جا بگیره رو پیدا کنی و بهم بدی؟! یک جمله؟!

نی دونم! چیزی پیدا نمی کنم...تنها وقتی از سرخستگی و درموندگی از گشتن توی ذهنم داد می زنم. ماماااااااان...می بینم تمام واژه‌ها با احترام، سجده می کنن! و از شرم سر بالا نمیارن!

وقتی کار به یک قدیسه می رسه چه باید گفت؟ هیچی ندارم بگم...فقط می خوام بدونی درسته که دختر خوبی نبود، درسته که حداقلها رو نکردم ولی این دلیل نمیشه ندیده باشم

که از چه ها گذشتی

که با قدرت ایستادی

که گریه کردی سر نماز....جلو نیامدم! می آمدم که چی؟ که اشکهات رو پاک کنم؟ آنها که پاکتر از هرچیز دیگه‌ی ‌اند!

من فکر می کنم که خدا در تو ساکن شده! آره! همینه! برای اینم هست که دعاهای تو همیشه برابرده می شه! و برای اینکه دنیا گنگ میشه از فهمیدنت و سجده می کنه جلوی تو!

مامان پرویی، تنبلیم یا هرچیز دیگه ی رو تکذیب نمی کنم، اما می خوام یه چیز رو باور داشته باشی، اینکه با تمام وجودم دوستت دارم! اینکه بهم حس قدرت می دی، حس دوست داشتن، حتی دربرابر افرادی که دوستم ندارن! حتی اگر جسما در کنارم نباشی! حسش می کنم در تمام وجودم.

دوستت دارم، روزت مبارک! مامان دلم برات تنگ شده....دارم میام...می خوام محکم بپرم بغلت!

چرا ساعت نمیگذره؟

 


برچسب‌ها: دست نوشته های من, مادر
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ساعت 10:8 | لینک ثابت |
سلام

برای اولین بار همینطوری اومدم اینجا بدون هیچ نوشته قبلی و ادیتی دارم یک راست تو خود بلاگفا می نویسم

رسما اعلام می دارم که زدم به سیم آخر...کلا قاطی کردم...جون شما هم اصلا عصاب ندارم

می دونین چیه اصلا نمی خوام فکر کنم...مگه بی فکر چشه؟!...از قدیم گفتن دروتخته باید جور باشه...وقتی من تختم کمه، درو کجا بذارم...بابا بی خیال...میخوام فکر نکنم...دیوانگان رو چه به فکر!چه به عقل!

من عقلم کجا بود...حالا قبول یه نیمچه عقلی دارم ولی اونم سرجاش نیست به سلامتی

کلا برای خودم خوشحالم... میرم تو مود عقل غمگین میشم...زندگیمو داشتم می کردما! مگه چش بود؟!

حالا شما هم یه بی عقل دیوانه بشناسین چی میشه مگه؟به نظر من هرچی مشکل از همین عقل...از همین فکر...اصلا می دونین چیه در سرای دیوانگان عقل داشتن جایز نیست!فکر کردن هم ممنوع 

همین دیگه بابا آخه وسط یک رستوران مدرن...حوضچه سنتی بذارین بدقواره میشه دیگه...خوب منم بدقواره میشم اینجوری!چه جوری؟!اینجوری!همین جوری با عقل

کلا زندگی دو روز...فکر کردن کله درد میاره...مخت تعطیل میشه...خلاصه اینکه با من سازگار نیست

پس تا برنامه بعد بی عقل بمانید

دینگ دینگ

همیشه شادینا


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 23:12 | لینک ثابت |

...//موسیقی مرتبط با پست است لطفا دانلود کنین //...

دلم سرخ چهره تو را می خواست

دلم سوخته دل تو را می خواست

دلم بدجور چشم انتظار چشمان توست

دلم بدجور منتظر حس دستان سبز توست

نمی دانم چطور شد که رنگ باختی...

نمی دانم چطور شد که رفتی...

که او آمد...

که او را همچو او می نگارم...

ولی این را بدان که بدجور چشم انتظارم!

...........

 

خداجونم دوست دارم، سال رو نو کردی و ما رو کهنه!

عتیقه هرچه کهنه تر با ارزش تر، اگر ماندگار باشد!

پس موندگارمون کن!

اولین تبریک مال خودت، عیدت مبارک

 

حالا می خوام به سبک خودم دعا کنم

 

خدایا در سال جدید عیدمان رو با بوی عید سرشار بفرماااااااااااااااااا

خدایا در سال جدید لب (همون نیش خودمون) ما را پیش از بیش تا بنا گوش باز بفرماااااااااااااااا

خدایا در سال جدید دل مارا ذوقینگتر بفرماااااااااااااااااااااااااا

خدایا در سال جدید شنقولیدگی های ما را بیشتر بفرمااااااااااااااااااااااا

خدایا در سال جدید یالا یالا رقص و شادی مار را بیشتر بفرمااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا در سال جدید عزیزانم را به ما نزدیکتر و همه ما را در کنار و هم پیاله باهم و  در بغل خودت حفظ بفرماااااااااااااااااا

 

از طرف هما دو نقطه دی

آمین!بوس وبغل اینا!

 

دوستان متذکر می شوم که سال بعد سال 65های عزیز است....

65 ها متولد سال ببرن

 

جیگیلی جیگیل جیگلی جیگیل عیدتون مبااااااااااارک...اوووووووووووووه

 


 

پ.ن: متن پایین عکس به این عکس بر می گردد!

 


برچسب‌ها: عید, عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 6:57 | لینک ثابت |

 

دخترک نشسته بر شاخه درخت

پای او تاب، تاب می خورد در باد

و سنگینی سرش بر پای دیگرش

دخترک با دست می نوازد بر سینه اش-

-تاپ تاپ

آن طرفتر او می آید

دستها در جیب و گامها بی خیال!

صدای دهل، از دوردست می شنود

دخترک را بر درخت می بیند

که پایش تاب می خورد در باد

و موهای که می رقصند در باد

تاپ تاپ!

 دخترک با دست می نوازد بر سینه اش

می دود او تا او!

می رسد او تا او!

می نگرد بر ...

دخترک آرام نشسته بر درخت

پای او تاب، تاب می خورد در باد

و موهای که می رقصند در باد

و سنگینی سرش بر پای دیگرش

دخترک با دست می نوازد بر سینه اش

لبی خندان

و چشمی گریان

بی صدا می گرید

قطره ها درست از گوشه ای چشمش

 در مسیری پیچ در پیچ

می لغزند از صورتش

و می افتند روی دستش

و از سر انگشت اشاره بر زمین می ریزند

و زمین قرمز می شود!

می نگرد بر دور دست

او، هی! گریستن برای چه؟!

دخترک غرق در سکوت!

او، هی تو ، به چه می نگری؟

دخترک غرق در سکوت!

او خشمگین می شود

 درخت را بالا می رود

شاخه ها قریج قریج

و به بالاترین شاخه درخت می رسد

می نگرد به همان چه که دخترک می نگرد

ابرهای سیاه که از آتش شهر به دنیا آمدن

مردان سیاهی که در سیاهی می خندن

بر خونی که به پاکی ریخته می شود

دخترک همچنان می گرید بر بالای درخت

او خشمگین می شود

داد می زند و هوار می کشد بر سرش

نشسته ای؟ هه هه

گریه می کنی؟ هه هه

تنها بر درخت نشسته ای که چه؟

دخترک در سکوت باز هم می گرید

و اشکهایش درست از گوشه ای چشمش

در مسیری پیچ در پیچ

می لغزند از صورتش

و می افتند روی دستش

و از سر انگشت اشاره اش بر زمین می ریزند

و زمین قرمز می شود!

او فریاد زنان می گوید

باید به شهر رفت

باید یکی شد

گریه چه کار است؟!

صورتش از خشم فریاد می زند

گر می گیرد، داغ می کند

سرخ می شود

لبان دخترک بی رنگ می شود

گویی رنگ لبهایش بر صورت او نشسته است

او داد می زد

بیداد می زند

دخترک در سکوت می گرید

و با دلش تاپ تاپ می نوازد

او فریاد زنان از شاخه ها پایین می آید

شاخه ها قریج قریج

دل دخترک تاپ تاپ

تا اینکه او...

او می رسد بر شاخه ی-

- که دخترک نشسته براوست

او بیشتر فریاد می زند

دخترک بیشتر رنگ می بازد

او خشمگین نزدیکش می شود

و قبل آنکه از درخت پایین پرد

دخترک را هل می دهد

و دخترک از مچ بر درخت اعدام می شود

و اینبار قطره ها درست از مچ دستش

در مسیر پیچ در پیچ اندامش، پایین می لغزند

و درست از سرانگشت پایش بر زمین می چکند

 و زمین قرمز می شود!

و صدای دهل جنگ قطع می شود

اما هنوز جنگ ادامه دارد

اما اینبار بی صدا

همچون گریه دخترک!


پ.ن: بالاخره گرد و غبار رودی کردم از وبلاگم!

و دیگه اینکه وبلاگ عکسم رو هم همچنین دیدن کنین.مرسی


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 ساعت 15:54 | لینک ثابت |
سلام

هیچی!هویجوری...تولدمه من اصولا همین قیافه یم!اینطوری

می گین نه! اینم عکس بچگیم در دیماه ۶۵

هما وقتی فینقول بید

لطفا این آهنگ رو هم دانلود کنید(مرتبط با متن)

 

وای خدا یکی نیست بگه ترم تابستونه گرفتنت چی بود؟ روز تولد و امتحان!

همیشه شاد باشین

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 4:34 | لینک ثابت |
خداجون سلام

از فردا قراره بیایم مهمونی! آخجون مهمونی! من مهمونی خیلی دوست دارم!

می گم من از این مهمون پُروهام! از ایناکه سریع خودمونی میشن! میان سریع سر یخچال و یک ماه هم خودشون رو می ندازن! دیگه ما اینیم! می گم حالا که خودت همیشه گفتی به مهمون ، احترام بذارین و باهاش برخورد خوب کنین و یه طوری برخورد کنین که خوشحال باشه...خوب حالا که من می خوام بیام مهمونی پس هرچی من بگم !خوب می گم  فردا که اومدم می خوام تا اومدم بپرم بغلت بعد محکم بغلت کنم ، بعدشم یک بوسه گنده! بعدشم می خوام توهم همین کار رو کنی! تازه می خوام تمام حواستم پیش من باشه! تماما نیگام کنی وبخندی!یجوری که انگار حواست فقط به من! خوب تو می تونی! ولی واقعا خدایا چقدر بزرگی...چطوری حواست به همه هست و در عین حال تماما بهشون توجه می کنی؟! این آدمت نمی تونن...گاهی آدم احساس می کنه با دیوار حرف می زد بیشتر بهش توجه می کرد تا اونا!اصلا معلوم نیست کجا هستن!حالا خوبه یه نفر فقط داره باهاشون حرف می زنه!حالا اگه می خواست مثل تو با 7میلیارد حرف بزنه چه شکلی میشد  معلوم نی!!!! می گم اومدم می خوام یه عااااااااااالمه حرف بزنم! .... من همیشه حرف می زنم؟!....خوب قبول پرحرفم! ولی می خوام اینبار بیشتر حرف بزنم!

خدایا همین الان زدن تو پرم!

واقعا چقدر ...! دیگه جلوی تو که نمیشه تظاهر کرد!

آره غمگینم! آدمهات دلگیر شدن! آدمهات ناراحتیاشون رو سر هم خالی می کنن! آدمهاات متلک می گن!آدمهات دروغ می گن! آدمهات الکی بهانه می گیرن! آدمهات آدمها رو فراموش می کنن! آدمهات از آدمهات زود سیر می شن!

 آدمهات آدمهات رو دارن می کشن! می زنن! بعد میان یه دستی هم می زنن همه چی رو یه جور دیگه جلوه می دن!

خدایا باز الان یه چیز شد یکمی خندیدم حالم بهتر شد!

آدمهات بعضیاشون خُلن، خیلیم خُلن!مثل من! از مخ آزاد! واقعا واحیرتا به آفرینشت! عجب قدرتی داری!

ولی سرم درد گرفت!

منتظر بودن روزه باز کنن هااااااااا!

می گم! این ماه رمضون رو گذاشتی که اثبات کنی هرچی بدی از خودمون نه؟! اِخه گفتی درها رو رو به شیطان می بندم! این آدمهات هم جَلب تا ماه رمضون میشه همه خوب میشن بعد اون همه....! نمی دونم شاید می خوای اثبات کنی ما میتونیم خوب باشیم ولی خودمونیم که نمی خوایم!

می گم ولی هرچی می خواستم بگم یادم رفت...ولی این رو عمرا اگه یادم بره...تو مهمونی امسالت یه هدیه توپ ازت می خوام! کادو پیچیشم خوشگل باشه ها!یه گل هم روش باشه!خوب دوس دارم!شکلات هم دوس دارم! سفارشی باشه ها!می گم برای گرفتنش دارم ثانیه شماری می کنم!اون روزی چشمهام رو می بندم بعد بذار تو دستم تا سورپزیز شم!آخجون هدیه!

دوست دارم...دارم میاااااااااااااااااااااااااااااام!

آهان این هم یادم اومد...خدایا کمک کن بذارمش کنار! خسته شدم از دستش...این چه رفتار بی خودی آخه من دارم!!!کمک کن تا آخر ماه رمضمون بذارمش کنار ... بعدشم دیگه نرم طرفش! فعلا همین!باز یادم اومد می گم!

دارم میااااااااااااااااااااااااااااااااام!بوس بوس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 21:46 | لینک ثابت |
سلام

اووووووووووووووم......

چرا اینقدر شروع کردن سخته؟؟؟ خوب نمیشه بی مقدمه گفت...الان من هم در همین وضعیتم ...شروع ندارم!پس از بعد از شروع می گم. حتما خبر مرگ مایکل جکسون رو شنیدین!! وقتی خبر مرگش رو شنیدم حس خاصی نداشتم! به خاطر اینکه با کارهاش ارتباط برقرار نکرده بودم و شاید هم هنرش رو نشناختم! چون اصولا به نظر من خیلی وقتها ما از علم یا هنر خوشمون نمیاد برای اینکه اونطور که باید بشناسیمش نشناختیمش و این باعث می شه که ازش خوشمون نیاد...چیزی که از مرگ مایکل جکسون ستاره پاپ باعث شد که در فکر فرو برم این بودکه گفتند:" در روز یادبود مایکل جکسون طرفدارانش رقصیدند!" این برام خیلی جالب بود...اولین حرفی که زدم در برابر این جمله این بود" چه جالب فکر کنین آدم بمیره و در یاد بودش برقصن!" من با زندگی خصوصی اون کاری ندارم ، ولی الان فکر می کنم که آدم بزرگی بود...به خاطر اینکه به انسانها شادی و نشاط رو هدیه داد! کسی که یاد آوری اون برابر با رقص وشادی و لبخنده! این کم کاری نیست! در روزگاری که بسیاری از آدمها نه تنها دیگران بلکه خودشون رو هم نمی تونن شاد نگه دارن و زندگی کنن، این بسیار ارزشمند و بزرگه که کسی باعث شادی و نشاط دیگران بشه!اون هم تا این حد و اینطور! آدمهای که نگاه سیاهشون به زندگی باعث شده همیشه بازنده و غمگین باشن! آدمهای که بخاطر نگاهشون دنیا رو تیره و تار می بینند وتمام مشکلاتشون از نگاه تیره و تارشون و با همین نگاهشون حتی بسیار فراوان به دیگران هم صدمه می زنن!...حالا فردی در یک گوشه دنیا بلندشد و با رقص دل مردم رو شاد کرد! از نظر من این کار بسیار بزرگیه! همیشه وقتی حرف از مرگ میشه میگفتم و می گم روز مرگم رنگ سفید بپوشین و بخندیدن! چون اصلا رنگ سیاه رو دوست ندارم، بخاطر اینکه بسی دلگیره! الان دنبال اینم که چیکار کنم که یاده من به دیگران اینچنین شادی بده! گرچه در زندگی همیشه در تلاش بودم که آدمها رو امیدوار و شاد کنم ، نمی دونم چقدر موفق بودم ولی سعیم رو کردم! دوستانم اصولا به شادی می شناسنم ولی خوب بازم درست نمی دونم موفق بودم یانه!باید از اونها پرسید!... الان جدیتر از قبل شدم!
روح مایکل جکسون شاد! می تونم بگم به من درس بزرگی داد!
به عقیده من انسان باید از زندگی دیگران درس بگیره چه انسان خوبی باشه و چه بد(گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان!)! چه برسه که اون یک هنرمند بود!

حالا یک سوال بی ربط با متنی که نوشتم ، دارم ...بیاین به دنیای اطرافمون یک نگاه بندازین! دنیا در حال رقص!
ستارگان دور خود می چرخند و می رقصند!
 سیاره ها به دوره ستارگان می چرخند و می رقصند!
گیاهان با باد هم رقص می شوند!
و حیوانات با هم به رقص می آیند!
و همچنین مردها می رقصند!
و رقصیدن و دیدن رقص هیچکدام گناه نیست!
حالا چطور شده که تنها رقص زنان و دیدن رقصشان گناه است؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

همیشه شاد باشین

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 20:41 | لینک ثابت |

سلام

امروز روز مادر است و من اولین بار است که اینقدر دیر آپ می کنم...در پایان روز

سلام بر تو ای مادرم

امیدوارم توی مرا مبنی بر بی ادبیم و بی احترامی نگذاری!چون آنقدر بزرگی که هیچ کس قدرت کوچک کردن واژه مادر راندارد!چه رسد به مادری همچون تو بزرگ! شرمسارم از دیر نوشتن...اما خود بهتر از هرکسی می دانی که این مبنی بر فراموشیت نیست! مادرم قلبم شکسته است و احساس می کنم له شده ام!تحقیر شده ام! نای نوشتن ازمن گرفته شده!

می دانی که چقدر دوستت دارم و عمر من به تو بسته است! می دانی هرچه بیشتر می گذرد و من قدمهایت را سنگینتر می بینم دلم سخت می هراسد؟! می دانی هر روز تصمیم کبری می گیرم که اینبار کاری از روی شونهایت بردارم اما همچون کبری تنبلی می کنم؟! می دانی در وسط این شرمساری هربار شرمسارتر از قبلم می کنی؟! با محبت و گذشتت! می دانی من این روزها بیش از هرکس دیگری به صدای و دستان و نگاه پراز لطف تو برای آرامشم نیاز دارم!

مادرم روزت مبارک!شرمسار از تاخیر...قلبم بدجور گرفته! ذهنم متمرکز نمی شود!دستانم سست شده اند!مادرم ُ دوستانم نمی دانن که حرفهای نیرمند توست که به من آرامش می دهد و من با همان حرفهاست که آنها را آرام می کنم!

بیش از هر روز دیگری به لالای های کودکیم نیاز دارم! به داستان های خوب برای بچه های خوب! پس برایم بخوان!

مادرم همچون همیشه یاریم کنم! این روزها یاد غم رفتن کسی آزارم می داد! حال چیز بزرگتری را از من گرفته اند! دلم بدجور گرفته است! یاریم کن!

مادرم روزت مبارک!شاد باشی همیشه و پایدار! همچون همیشه آرام و مهربان اما قدرتمند و بزرگ!

دوستت دارم

همین الان مامانم گفتن این نت رو تو ول نکنی یوقت!!!!!!


پ.ن: این مطلب رو دیشب می خواستم بفرستم موفق نشدم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 11:59 | لینک ثابت |
سلام

من دوباره اومدم...این روزها خیلی سم شلوغ بود...عروسی خواهریم بود...خیلی عالی بود و خیلی خوش گذشت...بعدشم رفتم رامسر خیلی خوش گذشت. بیشتر با دختر عموم مریم جون بودم! عالی بود...یاد شب بیداریها به خیر!

این عکس رو هم ببینید . اینجا

سعی می کنم سری بعد حتما ترجمه  بذارم. شرمنده.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 14:18 | لینک ثابت |

سلام

 

می دونین چیه ، زندگی همه ما یه قصه بزرگه ، قصه ی که پر از قصه های کوچیک تره که همون یه قصه بزرگ رو شکل می ده. خیلی ها قصه هاشون رو تکراری می نویسن یا یکجور می بیننش...اما من تو هر کدومشون یه ...نمی دونم گاهی وقتها چیز ، گاهی وقتها کس و گاهی یه حس عجیب و جدید می بینم. یادمه یه بار، یه نفر برام کامنت گذاشته بود که وبلاگ خوبی داری ولی نمی دونم چرا می خوای رمانتیکش کنی....کلی خندیدم. آخه خیلی باحال و بامزه اومد.ایول!....من احساسم رو می نویسم. حالا چه خطری ، چه شاد ، چه غمگین! اگر رمانتیک می شه دست خودم نیست اینطوری میاد!امروز می خوام یه قصه جدید از این قصه کوچولوها بگم. این یکی احیانا خودش رمانتیکه . من حسم رو می گم دیگه شما چطوری می گیرینش رو بهم بگین. شاد ، غمگین ، پرهیجان، آروم و...؟!!!

چیزهای رو که دارم اینجا می نویسم فقط بخشی از روزهایست که من گذروندم و بعد از اتمام داستان تنها به مادرم گفته بودم. حالا فقط بخشی ازون رو اینجا براتون می نویسم....از ثانیه ثانیه های که گذشت!

لطفا این آهنگ رو دانلود کنین!  مرتبط با متن

 

درست شب 31 شهریورماه ، شب یا ساعتهای اولیه اول مهرماه با یک خواب شروع شد.

مامان داشت من رو می رسوند دانشگاه. مسیر پراز درختهای که غرق شکوفه های صورتی ملایم و سفید بودن ، بود. فوق العاده بود. شگفت آور! غرق تماشا شده بود. گفتم کاش دوربینم بود تا عکس می گرفتم دفعه بعد که اومدم حتما دوربین رو میارم تا عکس بگیرم. بعد به مامانم گفتم : امسال بهار چه زود اومد، گفتم مامان چطوری می شه یعنی امسال ما دو بهار داریم؟ بعد پاییز و زمستون چی می شه؟! چطور میشه یعنی؟!

 

گذشت ، گذشت تا رفتیم مشهد و برگشتیم. تماسی گرفته شد. فردی به فکر فرو رفت برای انتخاب بزرگ برای زندگی جدید.

 تاپ تاپ ، صدای قلبهای که موسیقی می سازند.

دلهای نگران که همه پنهان می کردن تا بانوی نقش اصلی داستان ما فشارهای ذهنیش بیشتر نشه.

تاپ تاپ ، هیجان

تاپ تاپ ، صبحها فقط فکر فکر فکر ، فکر بانوی نقش اصلی داستانم

تاپ تاپ ، ظهرها ذهن خسته از فکر ، سردردها تا شب!

تاپ تاپ ، شبها من او! وای قلبم ، انگار داره از جا کنده می شه! صداش رو می شنوم ... حرکتش رو روی لباسم می بینم... آه بسه دیگه هما ،بگیر بخواب... از این ور به اونور...بوب بومب...نه نمی شه...پتو روی سر...فکر نکن بگیر بخواب...بموب بموب... آه تاپ تاپ بی خیال شو...بموب بموب رو چسبیدی؟ خوب به من چه خودش داره اینطوری می زنه! خجالت نمی کشی بسه دیگه چشمها بسه ...فکر نکن بگی بخواب...صدای اذان صبح ، وای صبح شد نماز و بعد کلاس!

توی کلاس ، استاد چرا چرت و پرت می گه! اینا چیه می نویسه! هااااااااااان؟! چی می گه؟!! وای قلبم ...وای مغزم از هم داره می پاشه! و کلاسی که پیچانده می شود!

روزها و شبها همینطور گذشت...روز معارفه ، فشار روی 5/8 روی 5/5 مامان می گفت: خواستگاریه اون یکی دارن میان تو چرا فشارت افتاده؟!!

یک دونه خواهر ما جلوی چشمای من ، آینده ش ، انتخاب سخت...و دانه های تسبیحی که انداخته می شد! نماز با بغض ...روز شبهای که با نماز می گذشت و بغض بغض!بغضی متفاوت و عجیب...بهر حال گذشت گذشت و با یک واژه ساده آرام گرفت! بله! بهمین سادگی.

و با همین واژه ساده جواب سوالی رو که تو خوابم پرسیدم گرفتم! واینگونه ما دو بهاره شدیم! و خانواده هفت نفرما شد هشت نفره! بهار شد و لباس سپیدی بعد 30 سال بیرون می آید و بانوی قصه مان سپید پوش می شود. بهار شد و تو خندیدی! پرهیجان می گفتی و می شنیدی و من پشت در بسته اتاق بدون اینکه نه صحبتهای تو ، و نه حرفهای که از گوشی تلفن می شنیدی را بشنوم ، به تو نگاه می کردم و با لبخند و نشاط تو که حتی از پشت در هم مشخص بود ، می خندیدم!

دست های جدا ناشدنی ، جدا شدند و دست تو در دست کسی دیگر گذاشته شد. اما همیشه هرجا که باشی من همیشه پیش تو خواهم ماند. اما از این پس به گونه دیگری!

عروسی خواهرم با مجید عزیز رو بهردو تاشون تبریک می گم. مجید جان به جمع خانواده بهرام پرور خوش اومدی. همه مون دوست داریم. مراقب خواهرم باش... و دیگه گفتن نداره ولی اگه خدای نکرده فقط یه مو..... قبلش وصیتت رو بنویس!چون بعدش وقت نخواهی کرد ، شرمنده!

 

   سفره عقد هدیه و مجید

 


پ.ن:

اول اینکه چه خوبه آدم دیر میاد... بعد میان حالت رو می پرسن ، گل می فرستن ،  می فهمی هنوز کسای هستن که دوست دارن و هنوز کنارت هستن!...تازه دوستان قدیمی میان دوباره کارت رو نقد می کنن! به چه حالی!از همه دوستان متشکر...آخ چه حالی می ده آدم خودش رو لوس می کنه.

اما یه کامنت رو باید بیشتر توضیح داد... مینای عزیزم ، ماهم با تو غمگین بودیم.یادمه در غم عزیزانم بودم ، تازه از مشهد برگشتم شاید برای شروعی دوباره و خبر فوت پدر عزیزت. شوکه شده بودم...تو این چند وقت خیلی دوست داشتم خوشحالت کنم ، اما نمی دونستم چطور ؟ جویای حالت از بچه ها بودم ، اما نمی دونستم چه باید بکنم؟ خوشحالم که این خبر شادت کرد! خوشحالم که خندیدی ، خوشحالم که خوشحالی ، باور کن! قربون محبت و لطفت!

 این روزها پاییز در نگاهم خیلی زیبا شده. گرچه من هنوز نتونستم یک عکس خوب بگیرم. گلناز می گه اینا از علائم عاشقی. عاشق شدی! من می گم: یعنی کی می تونه باشه؟! مامان می گن : به خاطر اینکه هنوز هوا گرم و سرد نشده...شرایط آب و هوایی! نمی دونم والله! هرچه که هست زیباست!

لطفا بی جنبه ها این قسمت رو نخوننن!

یادمه پارسال با بروبچز رفته بودیم عباس آباد شوخی می کردیم سر ازدواج و اینا! من گفتم: همش تقصیر شما بزرگترهاست ، ترافیک کردین ، نمی رین ، تو این شرایط ماهم نمی تونیم بریم. یادمه یکی از دوستان با حرص گفت: نیست حالا برات صف بست؟! من هم با پروی و خنده گفتم: واه مگه صف رو ندیدی ، برای من بود دیگه یه وقت فکر نکنی صف نونوایی بود! هیچ زد و در یک سال همه دوستامون زوج شدن و حالا خواهر بنده. من موندم که ا حالا چی بگم، یه بار داداشم یه جمله خوب اومد ، برگشت گفت خوب ، میز هشت نفر نهار خوری پرشد دیگه جا نداره ،ظرفیت تکمیل! آخی! خوب راست می گه دیگه میز نهارخوری پرشد!

دیگه اینکه من پیشنهاد دادم هدیه لباس عروس مامان رو بپوشه. که بعد از در آوردن لباس از چمدون ،    هدیه پوشیدش و جالب اینکه قشنگ اندازه اش بود(انگار برای اون دوخته بودن) موافقت شد که لباس عروس مامان رو بپوشه. و امروز هدیه لباس عروسی مامان رو پوشید. پیشنهاد رو خدایی حال کردین!

والله همه می گن آدم 100 پسرداماد کنه ، یه دختر عروس نکنه! من که کسی رو عروس نکردم ،خودش عروسش شد خو! ولی این شدیم؟! واقعا ملت دختر چطوری شوهر می دن؟!

دیگه اینکه جمعه 8 آبان، 10 دقیقه قبل شروع  گردهمایی بچه های کامپیوتر تو دانشگاه اعلام کردن و شیرینی نارنجک هرجا برده می شد ، بمب بمب! همونجا منفجرینا! و اینکه قبل ارائه پروژه ها ، اعلام پشت تیربون دانشگاه!

دیگه اینکه الان از وسط مجلس عقد دارم آپ می کنم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 15:58 | لینک ثابت |

سلام

 

سرآغاز...شروع...بهانه ...بهانه جویی برای؟؟!!!!!

روزگاران بر ما گذشت...چطور و چگونه خدا عالم است...

7 سال گذشت تا رسیدیم به 7/7/87 !!!!

 

 

نه نه .... اینجا محیط کامپیوتر ...ورق رو نمی شه مچاله کرد! پاره پاره کرد!...اما من دوست ندارم ، مچاله مچاله!!پاره پاره!!! از اول!!

 

سلام

 

گفتن از آغاز نمی دونم چرا سخته ، در حالیکه وقتی حالا  اینجا ایستادم ، جایکه خیلی حال می ده! می دونین چیه من و گلناز( دوست جون) راهنمایی یه مدرسه می رفتیم... آهان این بهتر شد، اولی اصلا نمیامد ! داشتم می گفتم ...چی داشتم می گفتم؟آها! اینکه تو یه مدرسه بودیم ، اما تو دو کلاس متفاوت بودیم. من اون موقع حتی اسمش رو نمی دونستم ، به چهره می شناختم. سه سال گذشت ، سال اول دبیرستان من تو یه مدرسه و اون یه مدرسه دیگه! بعد یک سال من مدرسه ام رو تغییر دادم و رفتم مدرسه گلناز ( دوست جون) اینا! شدیم هم کلاسی! کلاس بچه های ریاضی! شلوغ ترین و شرترین کلاس مدرسه! سال دوم گذشت...شد سال سوم... گلناز (دوست جون) می خواست شیمی پیش مامانم بیاد کلاس! ( آخه مامانم دبیر شیمی هستن ) صحبتهای اولیه دوستیمون فکر می کنم از اینجا شروع شد(نه که قبل نبود صحبت می کردیم ولی دوستی شکل نگرفته بود!) نمی دونم چطور ... اما گذشت و گذشت ، بیشتر همدیگر رو شناختیم ..هرچه بیشتر می شناختیم به هم نزدیک تر می شدیم تا شدیم دوست جون برای هم! همیشه می گفتم دوستیم با دوست جون ( گلناز) یه جور متفاوتی ! متفاوت شروع شد ...متفاوت داره ادامه پیدا می کنه! خیلی ها ترسوندنم ...بذار چندسال بگذره...گذر زمان نشون می ده!گذشت و گذشت! اما همچنان با همون هیجان و شادی سرآغاز! 7 سال پیاپی گذشت... تا اینکه شد سال 87! تو تابستون بهش یه روز SMS زدم می دونستی مهرماه امسال (.../7/87) دوستیمون 7 ساله می شه! بیا 7/7/87 رو با هم جشن بگیریم! گفت:" چه جالب! خیلی قشنگه! دوست جونم جشن بگیریم!" باشه جشن می گیریم...بیا با هم بخندیم دور از هر حرف و سخن...دور از همه حرفها که گفتن "این لوس بازیها چیه" که چه ساده دیدن ، در حالی که ما روزگار دوستیم رو دنبال بهانه ها گشتیم تا با هم بخندیم و شاد باشیم...بیا بی خیالشیم...بی خیال کل حرفها..بی خیال همه کسانی که برای قه قه خنده هام متهمم کردن که باز هم چه ساده دیدن... در حالیکه نفهمیدن قه قه همان برعکس هق هقه!! اما تو جزء معدود کسانی که خوب شناختنم ...می دونی ! آره می دونی که می نویسی:"لذت یعنی شادی ، یعنی لبخند. یعنی کسی که غصه هاش رو یه جای روح بزرگش جا می ده و فقط لبخندهاشو بهت هدیه می ده، لذت یعنی زل بزنی به چهره کسی و از خدا بخوای همیشه روی لباش لبخند باشه. لذت یعنی واسه شادیش دعا کنی وقتی داره شمع کیک تولدش رو فوت می کنه.لذت یعنی کسی رو ببینی وقتی دلت براش یه ذره شده. یعنی از الان واسه سفره افطاری دعوت شی. یعنی بشینی حساب سال و ماه رو بکنی ، لذت یعنی فک بکنی چطور میشه از روز7ام ، 7 ام ماه، 7 ام ساله ، هفت لذت برد ، یعنی من از این دوستی شادم و با تمام وجودم لذت می برم از شنیدن دوست جون." و من هم یا این SMS روزهایست که تو لذت و کیفم!پس بی خیال دنیا..بی خیال حرفها...در کنار آدمها...پس دیشب هق هق گریه هام رو با تو قه قه خندیدم! یه اعتراف !!! فکر می کردم دیشب باید یه جور اتفاق عجیب غریب بگذره...اما مثل همیشه که ساده گذشت و متفاوت ،  ساده گذشت و متفاوت! یه جور متفاوت...من به تو نگاه می کردم...با کلی آرزوی خوب برای تو! بیا دوستیمون رو به عادت نسپردیم...همینطور که تا حالا نسپردیم.

 

   

    

این آهنگ مال تو! تو جاش دوست و دوستی بذار

 

    

 

دیشب یه هاپو کوچولو واق واقو کاتو گرفتم...یه کار سفال از کارای اول کاتو دادم.

دیشب افطاری آش رشته با سالاد الویه درست کردم. آشی که درست کردم ، کم نمک شد...خوب روزه بودم..ولی خوشمزه شد بود جون خودم

دیشب هی همه می گفتن وقتشه ، منم می گفتم آره وقتشه، وقته چیه؟!

دیشب یه دوست با SMS ش تبریک به هردومون گفت. و با میسکالهاش همراهمون بود!! دیشب خواهرت و خواهرم و یه دوست عزیز دیگه باهامون همراه بودن. میســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

دیشب مامانم تو آشپزی و خواهریم تو پذیرایی و داداشم که کلی ظرفها رو شست بهم بابا هم با پولش ، کمک کردن. میســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی . اینطوری تو شادیمون بودن.

دیشب یک دوست ، یه همراه همیشگی من ، یه مهربون ، نمی دونم یه همه کس هم تو جشنمون بود ، مثل همیشه

دیشب تو می خواستی بری مجبور شدی بیشتر پیشم بمونی ، چون بارون بارید بارون!

 

 

 

دیشب تو ذوق بودم...خوشحال!

 


 

پ.ن:

 

دنیا زشتی کم ندارد

زشتی دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود

اما آدمی چاره ساز است.

 

فروغ فرخ زاد از فیلم خانه سیاه

هیئت مدیره فستیوال شعار جایزه ی بزرگ خود را از نخستین جمله های گفتار فراموش نشدنی فیلم ((خانه سیاه است)) برگزیده بود. 

 

همیشه شاد باشین

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 15:12 | لینک ثابت |

سلام

گذشت گذشت گذشت....زمان زمان زمان!!!

اما یه سوال ، من بزرگ شدم؟!!!!

بچه که بودم خیلی شیطون و شر بود، همش بالای درخت می رفت...البته یواشکی...چون مامان دعوا می کردن. یه باری یادمه داشتم همینطوری تو خونه شیطونی می کردم..مامانم دعوام کردن و گفتن: اااا، بسه دیگه دست 10تا پسر رو از پشت بستی. منم یه نگاه به مامانم کردم، بعد یه آخمی کردم ، لپهام باد کردم و سرمو سریع برگردوندم، تب تب رفتم سمت اتاقم. بعدشم نشستم گریه کردن.خواهرم اومد بهم گفت: چرا گریه می کنی، منم با گریه گفتم مگه ندیدی مامان چی گفت : به من می گه دست 10تا پسرو از پشت بستی. بعد یه گوشه اتاقم نشون دادم و گفتم: اصلا اینجا یه دونه پسرم هست چه برسه ده تـــــــــــــــــا!!!!!!!!!!!! که من حالا دستشون رو از پشت بسته باشم(خو کوچولو بودم، ضرب المثل نیدونستم).الانم همینقدر پر سرصدا و شر و شورم. بالای درخت نمی رم...ولی یه جور دیگه شیطنت می کنیــــــــــــــــــــــــم.

بچه که بودم عروسک خیلی دوست داشتم، با عروسک می خوابید. یادمه خواهرم وقتی دیگه با عروسکش نمی خوابید، منم تصمیم گرفتم دیگه با عروسک نخوابم،برای همین گرفتم گذاشتمش بالای کمد. یه هفته ی بدون عروسک خوابیدم...داشتم می ترکیدم...عروسکم رو می خواستم...طاقت نیاوردم ، رفتم عروسکم رو برداشتم و باهاش خوابیدم...الانم اتاقم پر عروسک...خیلی ها می گن اینجا اتاق بچه است؟!

بچه که بودم وقتی از خواب پا می شدم ، یه پاچه شلوارم بالاتر از اون یکی بود...لنگ به لنگ بودم...یادمه بابابزرگم که توی یه صبح تابستونی کنج اتاق نشسته بودن...من تازه از خواب بیدار شده بودم..درحالی که چشمام رو می مالوندم رفتم جلوشون و گفتم :صبح بخیر بابا بزرگ...بابابزرگم یه نگاه با لذت از بالا به پایین بهم کردن و خندیدن، بعدش گفتن :سلام دختر ماهیگیر خودم(این رو فقط به من گفتنااااااااا، فقط من)... هنوزم همینطوریم...مامان می گن بی خود نبود بابا بزرگت بهت گفت  ،دختر ماهیگیر!

بچه که بودم ، از دویدن خیلی خوشم میامد...الان هم (با اینکه به حکم دختر بودن تو جامعه ما زیاد درست نمی دونن) ولی من گاهی اوقات به خصوص وقتی دیرم می شه تو خیابون می دوم.

بچه که بودم شکلات خیلی دوست داشتم...هنوزم داااااااااااااااااااااااااااااارم.

بچه که بودم پازل خیلی دوست داشتم...دیونه پازل بود...هنوزم هستم...دوساله پیش ، عید بود...تو مسیری مسافرت مامان رفتن یه جا از این آقایونی که برای جهانگردی هستن و کمک می کنن ، سوال بپرسن، آخرش که می خواستن بر گردن تو ماشین آقاه گفت: شما بچه تو ماشینتون نیست ، بهش پازل بدیم...مامانم گفتن: نه! اومدن تو ماشین نشستن، قضیه رو تعریف کردن...منم باهیجان وناراحتی گفتم:ااااااا، برای چی نه! من ، من! دفعه دیگه اینو نگینا...من پازل می خوااااااااااااااااااااااااااااااام! الانم رفتم برای خودم پازل 600 تکه گرفتم...حالی می کنم باهاش

      

بچه که بودم ، دیونه خمیر بازی، گلبازی بودم...الانم هستم ، دارم میرم کلاس گلبازی ، همون سفالگری بزرگترها( البته با دست ، نه با چرخ)

بچه که بودم می گفتن بزرگتر از سنت صحبت می کنی ، الانم می گن بزرگتر از سنت صحبت می کنی!

بچه که بودم آدم بزرگها و کارشون رو درک نمی کردم ، روابطشون رو، رفتارشون رو باهم...هنوزم درک نمی کنم؟!

بچه که بودم...وقتی بهم می گفتم آره ، آخرش همه همین می شن ، همیش همینه...سکوت می کردم و همیشه می ترسیدم که نکنه خدایا منم یه روزی واقعا مثل اینا بشم...گاهی وقتها موقع خواب از ترس اینکه نکنه منم اینطوری بشم (اون طوری که اون روز داشتم ایراد می گرفتم ) سرم رو زیر پتو قایم می کرد و می گفتم خدایا ، نه ، من نمی خوام اینطوری بد بشم! کمکم کن! هنوزم همینم

بچه که بودم بهم می گفتن نازک نارنجی! آخه خیلی دل نازک بودم...اگه چیزیم از خدا می خواستم سریع بهم می داد...اگه کسیم اذیتم می کرد یه بلایی سرش میامد...به خدا من نفرین نمی کردم ولی نمی دونم چی می شد اینطوری می شد...الانم هنوز حساسم...ولی خیلی خود خوری می کنم... ولی دیگه بهم نمی گن نازک نارنجی ، لوس چرا و نازک نارنجی نه...مامانم می گن: ته تغاری لوس! ... الانم اگه چیزی بخواهم خدا بهم می ده...فقط نوع آرزوهاو و آرزو کردنم تغییر کرده.

بچه که بودم دوست داشتم با خدا بازی کنم...بعد شکایتم می کردم به خدا می گفتم چرا با من بازی نمی کنی؟! یه باری یادمه گفته بودم...وقتی مردم می رن خونه خدا ، اگه خدا خواب باشه چی؟! یادمه فقط خونه از شدت خنده رفت رو هوا!دلم که می گرفتم وقتی دلم هق هق گریه می خواست، تصور می کردم...می رفتم سرمو رو پاهای خدا می ذاشتم ، گریه می کردم...اونم نوازشم می کرد. الانم خیلی دوستش دارم حتی بیشتر از قبل...یه جورای حسم تغییر کرده ولی یه چیزی تو همون مایه هاست...حضورش رو در لحظه لحظه زندگیم احساس می کنم...هنوزم تو بغلش گریه می کنم...اونم نوازشم می کنه!

بچه که بود...تولد آدمها ، در کل تولد برام خیلی مهم بود...اگه تولدم رو فراموش می کردن سخت دلگیر می شدم...البته از دست کسهای که برام خیلی مهم بودن... وگرنه فقط کافی بود بدون تولد کسی...با هیجان می رفتم تبریک می گفتم...اصلا دوست داشتم اولین نفر باشم ...آخه به نظرم تبریک تولد خیلی کار جالب و قشنگ و پر هیجانیه...هنوزم همینم که بودم

بچه که بودم از عدد دو خوشم میامد..هنوزم که بزرگ شدم از این عدد خوشم میاد

روزها روزها گذشت ، خیلی زیاد از اون روزها گذشت و اما...

حالا یه روزی از عمرم رسیدم که دوتا دو کنار هم قرار گرفته اند...

درست همین امروز

و چه زود...

دو دو=22

حالا من بزرگ شدم؟!

چند روز پیش داشتم با یکی از بچه های فامیلمون (ارغوان 9ساله) صحبت می کرد...می گفت من دوست ندارم بزرگ شم...آخه بزرگترها می گن:بچه ها پاک و معصوم هستن...من می خوام پاک بمونم، پس نمی خوام بزرگ شم...منم لبخند زدم وگفتم : اگه بخوای می تونی پاک و معصوم بمونی!

ولی نمی دونم باید کودک موند یا بزرگ شد؟!

همیشه شاد باشین


پ.ن:

1- تست هوش: امروز چه روزی؟

1- تولدتون

2- تولدشون

3- تولدمون

4- هیچکدام

( زدم تو کار تست هوش)

2- بچه بودم خیلی وراج بودم...هنوزم هستم، نه؟!

3- دیروز یه تولد کوچولو ولی با قلبهای بزرگ تو گرگان داشتم...یه بلوز قلمز خوشلم کاتو گرفتم.امروز هم قاصدک برام یه کتاب افلاطون کنار بخاری وسی دی سلام ، خداحافظ از کارهای حسین پناهی با یک کارت خوشل با جمله های دلگرم کننده و زیبا گرفتم. قاصدکم از تهران آمد. خیلی حس خوبی بود وقتی بسته رو گرفت گفتم سلام...سلام سلام سلام و فقط سلام...چون من رو برای خداحافظی نیافریدن!

۴- در باب عکس گذاشته شده در این پست...یه دوربین تو دستم...توی یه دستم هم پازل...وضعیتی بود برای خودش

۵-درباره عکس قبلی در همون پست در پ.ن توضیح دادم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 9:35 | لینک ثابت |

لا م+ ذال+ ت= لذت

 

سلام

 یه سوال داشتم خدمتتون لذت یعنی چی؟

 

...

..

.

آااااااااااااام..از نظر من لذت یعنی اینکه با تمام وجودت و از ته قلبت شاد باشی و دیگران شادیت رو بفهمند و تحت تاثیرش قرار بگیرن!

لذت یعنی داشتن افراد دوست داشتنی

لذت یعنی لبخند !

لذت یعنی خوردن چای توی یه لیوان کثیف ، که از سرما یا خستگی نجاتت می ده!

لذت یعنی تو روستا راه بری، بوی خاک ، رطوبت و حتی کمی قاطی با بوی پشکل حیون لبخند رو لبت میاره...

لذت یعنی به اوج رفتن...نه به خاک افتادن!

همه ما از خاکیم و به خاک برمی گردیم...لذت یعنی به خاکم برگردی جوری که همه دوست داشته باشن..یعنی اصرار به آزردن نداشته باشی ، هیچکس رو هیچکی هیچکی رو!حتی خودت رو...

لذت یعنی تو... یعنی لبخند تو...یعنی شکستن بغضت...یعنی دیگه دروغ نشنیدن...حتی از خودت!

لذت یعنی خود فریبی نکنینم... یا فریب نخوریم از نگاه پراز شادی دروغی فردی که سیگار با سیگار روشن می کنه برای...نمی دونم چی...شاید بگه من شادم...

لذت یعنی SMS ی که نوشته : ماکارونیم خیلی خوبو خوشمزه شد.جات خالی یه ته دیگ سیب زمینی داشت! ولی تو نگاه ظاهری مردی که سیگار با سیگار روشن می کنه نمی بینم...جز دروغ! چه کنم شاید مشکل از منه!

لذت یعنی که با تمام وجودت شاد باشی..یعنی با تمام وجودت شاد ببینمت

لذت یعنی اونقدر شاد باشی که دنبال ادعا کردن جلوی دیگران نباشی ...تو حال خودت باشی...ولی بقیه غرق تماشای تو هستن...واز شادیت لبخند می زنن... و لذت می برن از لذتت!

لذت یعنی تمام تلاشت رو بکنی که گره ی رو باز کنی! ولی نه با دندون، نه با زور...

لذت یعنی یه فیلم...حتی اگر آخرش فحش بشنوی..یا شنیدن شما، شماهای تو که از فحش هم شاید بدتر باشه...

لذت یعنی وقتی فیلمت تمام شه لبخند می زنی و منتظر لبخندی، نمی دونم شاید هم نبینی!

لذت یعنی هر فکری یا کاری که به نظرت اومده برای کمک کردن کردی، حتی وقتهای که فراموشت کردن ...و دیگه حداقل چیزی به فکرت نمی رسه که براش بکنی...

لذت یعنی فکر کنم به چهرت وقتی بفهمی واقعا چه خبره؟! چیکار می کنی...گریه یا لبخند...شاید هم هردو؟! دلخوریت رفع بشه! یا شاید گاهی وقتها لپات قرمز شه از خجالت..نه اینکه اصرار به کارت بکنی!!!

لذت یعنی نمی خوام فکر کنم که بی تفاوت گذشتی ...چون بی تفاوت نیستی!

لذت یعنی دل نگرون کسی بودن و بعد فهمیدن که خوبه یا حل شد چیزی که باید می شد!

لذت یعنی انتظار!

انتظار اینکه می خوام فردا با گلناز جون برم نمایشگاه!

انتظار خواستن تمام نشدن .....

انتظار شنیدن دوست جون ، هما کوچولو، باربی من! 

انتظار رسیدن یه میل

انتظار شکستن سکوت

انتظار یه تماس

یا شاید یه میسکال!

وقتی لذت بخشه که فکرت درست باشه...اتفاق بیافته اونی که انتظارش رو داشتی! اتفاق بیافته!

 

واقعا لذت یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!

 

ببخشید وقتتون رو گرفتم.

همیشه شاد باشین

 


 

پ.ن: براساس چندین ماجرا! لطفا جمله ها رو باهم قاطی نکنین..حتی اگر پشت سر هم اومده باشن!تاکید می کنم..براساس چندین ماجرا!!!خیلی خیلی زیاد!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 17:11 | لینک ثابت |

سلام

روز پدر مبارک . اول به بابای خودم تبریک می گم. متن زیر رو تقریبا یکسال پیش نوشتم. دو داستان با یک موضوع!هردو رو گذاشتن بگین از نظر شما کدوم بهتره! از نظر صاحب عکس اولی، یعنی اولین متنی که من نوشتم. از نظر من.... از نظر شما؟!!!!!!!!!!!!!!!

راستی خیلی خیلی خوشحالم می کنین ، اگر ایرادی در نوشتم می بینین از هر جنبه ی بهم بگین.

سپاس

همیشه شاد باشین


سایه پدر

دخترکی با چهره معصومانه روی تخت گوشه ی اتاق خوابیده است. تلالو نور خورشید از کنار پرده پنجره اتاق به صورتش می تابد. صورت کوچکش را جمع می کند و به کناری می غلتد. مادرش وارد اتاقش می شود. به او می نگرد و بامحبت لبخند می زند. به سمت تخت می آید و گوشه تخت می نشیند. موهایش را نوازش می کند و می گوید:"عزیزکم ، صبح شد، بلند شو. امروز روزیه که انتظارش رو می کشیدی. روز نقاشی 2 کیلومتری. بلندشو وگرنه دیر می شه. پاشو که بابا منتظره." دختر کوچولو چشمان درشتش را باز می کند. و با نگاه خواب آلود ولی شاد مادرش را نگاه می کند و سلام می کند.مادر اتاق را ترک می کند.

.............


سایه پدر

گوشه سالن تاریک ، روی کاناپه ، دختری با لباس سیاه، موهای بلند و مجعد خرمایی رنگ غمگین و تنها نشسته است. انعکاس شعله های آتش شومینه در چشمانش موج می زند. پنجره اتاق باز است. باد می وزد و پرده توری در باد غمگین می رقصد. باریکه نور از پنجره سالن تا شومینه امتداد یافته. دخترک بلند می شود ، به سمت شومینه می رود. در نور صورتش نمایان می شود. چشمان درشت با مژه های بلند و مملو از غم با چهره ی معصوم کنار شومینه می ایستد و به قاب عکسهای که بالای شومینه است ، می نگرد. لبخند می زند . قاب عکسی را بر می دارد ، او در آغوش پدر ، هردو خندان.

.......

 

...//لطفا ادامه داستانها رو در ادامه مطلب بخونین//...

 

 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 11:25 | لینک ثابت |

سلام

 

امروز خاطره نویسی داریم. پس بریم سر اصل مطلب

 

والله بنده برای فراخوان صلح ودوستی در تهران جمعه ،3 اسفندماه دعوت شده بودم. از قضا همون روز خواهرم هم امتحان ارشد داشت. به خاطر اینکه رفتن به تهران بامشکلات همراه بود، من تصمیم گرفتم نرم، ولی نمی دونم اینبار که من نمی خواستم برم ، چرا همه بهم می گفتن برو؟ دادشم می گفتن :نه حیفه برو ، جو فرهنگی خیلی خوبیه، من دیدم چه کسهای شرکت می کنن ، برو. حالا این طرف دیگه هم مامان ، می گن برو . (من نمی دونم چرا دفعه های قبل که من می گفتم می خوام برم، می گفتن نرو ولی اینبار!!! از این به بعد می گم نمی خوام برم.من اصلا تهران نمی خوام برم.) خلاصه ما پنجشنبه رفتیم آمل، خونه دادشم اینا . شب بنده ساعت 3:30 بیدار شدم ، چرا؟برای اینکه خروس همسایه دادشم اینا از اون موقعه شروع می کنه ، بخوندن. آخه اون موقعه وقت خوندنه؟! هیچی خواب شد بی خواب.صبح ساعت 7 بابام گفت:بریم؟من گفتم :بریم.ساعت 7:30 یه نصف موز خوردم و با بابام از خونه دادشم اینا اومدیم بیرون و سفرمون رو به سمت تهران شروع کردیم. از شانسمون سریع یه سواری بهمون خورد. شانسمون!!!!!!!!!!!!!چشمتون روز بعد نبینه یک رانندگی می کرد، سبقتها که همه مجاز!!!!!!! ماشین اصلا حرکتهای شدید نداشت ولی من نیدونم چرا همش بابام می چسپیدن به من، بوی سیگار راننده هم که نگین. در همین حرکات جلوهای ویژه ی آقای راننده ،یهو یه سبقتی گرفت که داشتیم می رفتیم تو دل ماشین روبرویی. دیگه داشتیم انا الله می شدیم. نزدیکهای پردیسم هم داشت یه بنده خدا دیگه رو انا الله ی می کرد. بهرحال دوساعته سر بابایی رسیدیم، پیاده شدیم. من حال تهوع شدید بهم دست داده بود. ولی اولین حرفم این بود: خدای شکر. مونده بودم توهمه یا واقعا زنده ایم!بهرحال جلوی بابایی تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم نیاوران، 10:30 نیاوران بودیم. پرسه زدنهای ما توی نیاورن تا شروع برنامه شروع شد، آخه برنامه ساعت 4 بعدازظهر بود! هوا سرد بود ، بابا بیسکویت خرید و من فقط دوتا خوردم( خوب دیگه نمی خواستم، سیر شده بودم.) به پسر عمه ام زنگ زده ایم که تهرانیم و ساعت 7 یعنی پایان برنامه جلوی فرهنگسرای نیاوران بیاد دنبالمون. تا ساعت 12 خوب بود ، رفتیم شهر کتاب من نوار شازده کوچولو با صدای شاملو خریدم ، خوشحال شدم.  بعد شروع کردیم قدم زدن، که یهو یه مغازه دیدیم که آب انار و انار گلاسه و... دیگه هرچی فکر کنین از انار داره. بابا گفت: آب انار می خوری؟ منم که خیلی دوست دارم ، با ذوق گفتم : آره، ولی من ترش می خوام، ترش دوست دارم. بابا هم برام گرفت. چشمتون روز بعد نبینه آب انار خوردن همانا ، و لرز شدید افتادن تو تن من هم همانا. آخه هم آب انارش زیاد بود ، هم ترش و سرد بود و من که فشار پایین! فشارم 9 ، اصولا در خانواده مادری ما همه فشار پایینن ، ما بچه ها همه به خاندان مادری رفتیم و فشار پایینیم. خلاصه سرما رفت تو وجودم داشتم منجمد می شدم، حالا نمی دونستم چرا ؟بعدا فهمیدم یحتمل کار آب انار بود. دیگه اذان رو هم گفته بودن . من گفتم بابا بریم نماز خونه و  اونجا  هم بمونیم. رفتیم، اما اونجا بابام گفتن اینجا سرتره بریم بیرون، منم گفتم: سردمه ، من همینجا می مونه،اینجا گرمتره. بابام گفتن من می رم ، تو بمون. بابا رفت بیرون و روی یه نیمکتی که از پنجره نماز خونه دیده می شد نشستن. منم تو قسمت آقایان زیر نور خورشید که از پنجره وارد نماز خونه شده بود نشستم، آخه همونجا فقط گرم بود ،بقیه جاها زمین رطوبتی و سرد بود. نشستم کتاب بوی تمشکهای وحشی ، ابراهیم نبوی رو گرفتم و شروع کردم خوندن. عجب کتابی خدایش. این کتاب رو از خونه داداشم کش رفته بودم. دیگه آقایون میامد نماز بخونن همه می موندن قسمت آقایونه یا خانومها! در کل هرکی میامد تو من رو یه جوری نگاه می کرد. گمونم فکر می کردنن دختر فراریم! حکما وقتی کتاب رو دستم می دیدن باخودشون می گفتن چه دختر فراری روشن فکری! منم کتاب رو طوری گرفته بودم که جلدش مشخص باشه. بوی تمشک وحشی ، سید ابراهیم نبوی گفتم یحتمل اینطوری شاید دیگه فکر نکن دختر فراریم! ولی فکرکنم تاثیر نداشت ، چون هنوز یه طوری نگام می کردن. منم دیگه از رو رفتم از نمازخونه اومدم بیرون! دوباره سرما ولرز شدید که تو تنم بود.ساعت دیگه دو شده بود. بابام وقتی دید من دارم اینطوری می لرزم گفت: می خوای برات آش بگیرم. اول گفتم نه چون حس خوردن نداشتم، بعد دیدم گرم که می شم. با ذوق گفتم : آره، آره ، می خورم. نشستم آش خوردن ، چه آشیم بود، فکر کنم لازنیا رو گرفته بود رشته رشته کرده بود، یه خورده نخود لوبیا ، اونم فکر کنم کیسه نخود و لوبیا یه بنده خدایی ریخته بود رو زمین اینم شنیده بود آش نخود لوبیا داره ریخت توش ،سبزیم همین! بهرحال منم کلی نعنا داغ ریختم روش با نمک که بشه خوردش . به جان خودم من یه بار آش درست کرده بودم خیلی خوشمزه بود، اینا اصلا فکر کنم تو زندگیشون آش نخورده بودن، که به این می گفتن آش! بهرحال من چون سردم بود با یه لذتی داشتم می خوردم که نگین، عین این آدمهای قحطی زده! بعد باخودم توهم می زدم عجب آشی، به به!! تازه شلوارم هم آشی شد. فکر کنین با این وضع رفتم تو جلسه! خلاصه بازم یخ زدیم تا ساعت دیگه 3 شده بود. منم خوشحال آخ جون 3 شد. دوستم لیلا زنگ زد که من نیاورانم دارم میام، آخه بهش گفته بودم اومدم. دیگه هیچی فکر کنین من داشتم بهش آدرس میادم که بیا جلوی محل بازی بچه ها ما اونجاییم. فکر کنین من به اون داشتم آدرس می دادم! بهرحال همدیگر رو با کلی بالا ، پایین رفتن من پیدا کردیم. من خیلی سردم بود، فکر کنین لیلا دوستم شدیدا سرمایی،اون راحت و سردش نبود اما من داشتم به شدت می لرزیدم! تصمیم گرفتیم بریم فرهنگسرا. وای گرما سلام. فرهنگسرا گرم بود. رفتیم همونجابیرون سالن نشستیم. من هنوز داشتم می لرزیدم، درکل رفته بودم رو ویبر!  یکی یکی دوستان اومدن.یکی از دوستان باخانوم نیازمند یکی از افراد گروه صلح و دوستی که من خیلی دوستشون دارم ، اومد. آخه می دونست که من خیلی ایشون رو دوست دارم. سلام علیک کردیم و اینا ، منم کلی خوشحال که بالاخره ایشون رو دیدم.بالاخره جلسه شروع شد. وسط صحبتها من شدیدا گشنم شد. به دوستم گفتم من الان شکمم قاروقورش هوا می شه.بعدش من  شروع کردم به عکس گرفتن، بعد یکی از خانومها بهم گفتن شما خبرنگارین؟( دوربینم تابلو بود که نیستم) من گفتم :نه. ایشون هم گفتن:پس لطفا عکس نگیر. منم بچه مثبت ، گفتم چشم!ولی بعد ش پریا دختر بهاره رهنما ،اجرای فلوت داشت. منم عشق موسیقی نتونستم مثبت بمونم. گفتم چیکار کنم. عین خیلیها که تواین موقع می رن بزرگترشون رو میارن(از لحاظ سنی) من هم رفتم کنار یکی از دوستان عکاس که بزرگتر از من هستن،  ایستادم(البته از نظر سایزی)تا چیزی بهم نگن. دیگه همون موقعها بود ، زمان پذیرایی رو اعلام کردن. منم خوشحال آخجون الان می ریم می خوریم. جاتون خالی تشنه و گشنه با دوستم رفتیم تا پذیرایی بشم. آب میوه هاشون چون آب سیب بود و من هم دوست ندارم ،نخوردم. شیرینیها هم از شانس من همه تمام شده بود!ما چون دیدم یکی از دوستان داره می خوره ولی به ما نرسیده، گفتیم همش تقصیر اونه، همه شیرینیها رو خورد تا به ما نرسه! تازه یه نفرهم پام رو لگد کرد، بعد من گفتم الان مگه تو جلسه نگفتن:ماکه صحبت صلح و دوستی می کنیم وقتی تو خیابون راه می ریم به دیگران تنه می زنیم ، عذرخواهی هم نمی کنیم؟حکما تحت تاثیر حرفا قرار نگرفته بود!! هیچی گشنه و تشنه با دوستان برگشتیم داخل سالن. درهمین مابین لیلا هم پای من رو لگد کرد(البت غیر عمد). من نمی دونم این پای من چی داره ، همه دوست دارن لگدش کنن؟!!!! دوست صمیمیم گلناز هم همیشه پای من رو لگد می کنه(غیر عمد).بهرحال جلسه تمام شد من با دوستان و خانوم نیازمند جون خداحافظی کردم و با بابام رفتیم.

     

پسر عمه ام اومده بودن دنبالمون ، ما رو برد خونشون. اولین کار رفتم آب خوردم، اونم یک لیوان و نیم لاجرعه! سر شام هم که  من خوشحال. شام خوش مزه ی که سپیده جان ، خانومه پسرعمه درست کرده بود ، خوردیم. بالاخره وقت خواب شد. منم خوشحال آخجون لالا! چشمتون روز بعد نبینه به دلیل شوفاژکشی خونه ، زمین به قدری گرم بود که ساعت 2 از خواب بیدار شدم. حالا از شدت گرما داشتم دیوانه می شدم. خورخورهای باباهم که نگین، سنفونی بود برای خودش!!! خندم گرفته بود ، عجب روزی!! با خودم هی این دوجمله رو می گفتم: هم اکنون آن تفنگ دولولمان را بیاورید تا در دوماغمون خالی کنیم. و یکی دیگه، خدایا، کمکم کن، کمکم کن، نذار اینجا بمونم(مدل گوگوشی بخونین)دیگه تا ساعت فکر کنم 4 اینا بود که بابا از شدت گرما بیدار شد. و من خوشحال تونستم چشمی رو هم بذارم.بهرحال 6:30 دوباره بیدار شدم، تا صبحانه بخوریم و بریم مترو ساعت شده بود 10. داخل قطار به قدری شلوغ بود و فشار می دادن که به قول یکی از دوستان MP3 شدیم. اگه روی انگشتای پاتون می ایستادین دیگه باید تا آخر در همون وضع می موندین. برای همین جای رو که گیر آوردین باید محکم می چسبیدین! البت از ایستگاه امام خمینی که همه پیاده شدن ، خلوت شد و ماهم نشستیم. بالاخره به تهران پارس رسیدیم بلیط و سوار اتوبوس شدیم. آخجون خونه! نزدیکهای آمل دوتا کامیون بهم خورده بودن، یکی بارش رو زمین ریخته بود، برای همین باید آروم می رفتیم. چشمتون روز بد نبینه ماشین ما ایستاد یه کامیون از پشت به ماشین ما زد. ای بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا توبه!هیچی یک یه ساعت ونیم معطل شدیم. به خاطر تصادف موتور ماشین یکمی درگیر شده بود. که خدا رو شکر مشکل حل شد. همون جا دوتا کامیون دیگه ، و یک کامیون به یه سمند زد، که یکی از شیشه های ماشین شکست. بهرحال جریانی بود برای خودش. بهرحال دوباره حرکت کردیم. تو راه بابا گفت :غروب بهشهریم. منم باتعجب بابام رو نگاه کردم که مطمئنی؟ بعد گفتم:ایشالله. بابام خنده اشون گرفت و گفت:ایشالله.بهرحال ساعت 7 رسیدیم خونه. من رفتم حمام و بعد نماز وچون می دونستم الان خوابم نمی بره، نشستم از سفرمون وراجی کردم. دیگه شام خوردیم و تا ساعت11 شب بیدار بودم. بعد رفتم تو اتاقم. تختخوابم رو دیدم خوشحال رفتم تو بغلش ، دیگه چیزی یادم نمیاد.

نمی دونم چرا همش به در بسته می خوردم. ولی خدایش کلی خندیدم ، دوستان رو دیدم و خوشحال شدم.

حالا شما اگه بودین می دونستین چنین سفری دارین ، می رفتین؟ من نمی دونم اگه زمان به عقب برگرده،دوباره اینکار رو می کنم یا نه؟ ولی از دیوانه ی چون من بعید نیست!!!!!!!!!!

 

حالا چون می گن هر متنی باید نتیجه اخلاقی داشته باشه، منم می گم: بچه های خوبی باشین و دروغ نگین و ماهی بخورین چون امگا 3 داره!!!!  

 

همیشه شاد باشین

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

اینا یعنی چی؟

 

اینا یعنی چی؟ نه واقعا یعنی چی؟ شما هم حتما دیدین، ندیدین؟! این آموزشها یعنی چی؟ چی دارن می گن؟ یک عمر صحبت از مهر ومحبت ، کمک به همنوع و هر چیز دیگه برامون حرف زدن ، پس اینا یعنی چی؟!!! اصلا ما الان کجا ایستادیم.واقعا نمی فهمم. شما می دونین؟ خوب به منم بگین. خوب عزیزه من دارم این تلویزیون رو می گم. به تبلیغاتی که می زاره توجه کردین. تبلیغات وام مسکن. برادر کوچکتر که پولدارتر از برادر بزرگتری که 55 ساله اش و در تمام عمرش کارگری کرده، می ره و وامش رو به اون می ده!! می ده؟؟؟ نه می فروشه ؟ چون که آخر تبلیغات می گه هم شما سود کردین هم باعث خیر شدین. خیر؟!!!!

فکر کنین حالا کاری نداریم بعد این همه سال و کارگری هنوز یه خونه برای خودش نداره ولی وام رو از برادر خودش می خره بعد تازه خوشحال هم هست؟!!!

حالا این خوبه در تبلیغاتی دیگه دختری وام رو به مادر خودش می فروشه. دوباره با همون جمله کذایی تبلیغات تمام می شه. وام رو به مادرش می فروشه!!!!!!!!! به قول یکی از دوستان جل دل خالق.

 

یه سوال دیگه اصلا فروختن وام یعنی چی؟ پول فروشی؟!!!، یعنی چی؟؟.....

 

شما می دونین، من که قاطی کردم

یعنی چی؟

 

راستی یادم رفت سلام

لینک عکس در سایز اصلی

عکس:داریوش راد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 20:54 | لینک ثابت |

خدای من ،

 چگونه است که درخت به سمتت دست دراز می کند

و دعا می کند

و اما من، بنده حقیرت....

    

نمی دانم چه می گوید

شاید سالم بودنش را از تو می خواهد

در برابر آدم

شاید برای جهان و آدمیان دعا می کند

با تمام آسیبهایی که از او خورده است

که او بخشنده است

که بخشش را از تو گرفته است

 

خدایا ، پس از تو می خواهم

سینه ام را بگشایی

تا ببخشم

و ناراحتی ها را فراموش کنم

و فقط خوبی ها را بیاد بیاورم

و از آن بیشتر از تو می خواهم

تا نرمی به قلب هر آنکه آزرده ام بیاندازی

تا ببخشد مرا برای هر آنچه کردم

که تو آمرزنده ای

 

خدایا نور امید را از ما بندگانت دریغ نکن

که با هربار دیدنش امید این میابم

که هنوزدوستمان داری

    

تنهایم نذار

که شانه هایم بی تو تکیه گاهی ندارد

با تمام وجود دوستت دارم

 

 

 

 

سلام دوستان گلم

 

التماس دعا

و طلب بخشش برای هر آنچه کردم

 

عکس اول دانشگاه مون خرداد ۸۶ ، شاید داره برای ما دعا می کنه که امتحانهامون رو خوب بدیم

عکس دوم تهران ، ظفر ( اطلسی) تیرماه ۸۶

 

راستی شعر قبلی هم دوباره بخونین که با کمک دوستان خیلی خوب شد

هما

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 11:24 | لینک ثابت |

سلام

 

امروز براتون يه داستان گذاشتم. اين داستان توسط شانكار نوشته شده. يادمم نمياد كه تابه حال به غيراز نوشته هاي خودم يا ترجمه هام كاري رو گذاشته بودم. ولي اينبار... من با اين داستان خاطره ي دارم. خاطره ي از دوران كودكي ، يه اشتباه كودكانه. وقتي خيلي كوچولو بودم يادم مامان برام كتاب داستان مادر مادر است رو گرفته بود. نمي دونم چي شده بود كه از دست مامانم ناراحت شده بودم قهر كردم رفتم تو اتاقم. يك كاغذ كوچولو برداشت ، خيلي كوچيك، چون خودم هم دلم نميامد كه بنويسم. نمي دونم چرا؟ ولي روي كاغذ نوشتم مادر مادر نيست و گذاشتم کنار مادرم و دوباره رفتم تو اتاقم.يك اشتباه كودكانه كه هنوز كه هنوز فراموشش نكردم و يادآوريش برام تلخ . كاش آدم بعضي اشتباه ها رو هيچ وقت نكنه. مامانم خنديد صدام كرد. گفت اين چيه نوشتي، حالا مادر مادر نيست ؟و از دلم درآورد.

مادر مادراست.

باهر حالت

كلامش مقدس و نفسش گرم

كاش مي توانستم شانه ها و دستان خسته اش را آرام كنم

كاش مي توانست همانند تمام لحظه هاي كه به آغوشم كشيد و آرامم كرد

جبران كنم و تسلا دهم بخش كوچكي از غمهايش

اما، اما نمي دانم چرا نمي توان؟

شايد براي آنكه او مادر است و من نه

صبر و توان او بي نهايت است

ومادرم مادر است

مادرم دوستت دارم

                                              داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 11:27 | لینک ثابت |

 

سلام دوستان

 

اول اینکه ببخشید برای آپدیت دیر.

دوم اینکه ممنون برای نظرات شما ، چون نظرات شما در بهتر شدن کارم من رو یاری می کنه.

سوم اینکه من درسهام خیلی سنگین شده و بسیار نزدیک شدیم به امتحانات ، برای همین فکر نکنم وقت ترجمه گذاشتن داشته باشم. پس تا احتمالا باید عکسهام رو تحمل کنید

چهارم اینکه یه خبر بد من عکسهای سفرم رو اشتباهی از کامپیوتر پاک کردم. و چندتا عکس بیشتر برام نمونده . البته با کمک یکی از دوستان و داداش جونم یعضی هاش رو نجات دادم.

پنجم اینکه  می خوام امروز یه داستان براتون تعریف کنم . داستانی از همبستگی و اتحاد یه عده جوون که واقعا زیبا و دیدنی بود. داستان یک معجزه پس با نام او شروع می کنم

 

یکی بود یکی نیود ...

 

ما با دوستان تصمیم گرفته بودیم که از طرف سازمان جهانگردی به نمایشگاه کتاب بریم. دوشنبه شب بود. یه تعداد از بچه ها قرار شد بیان خونه ما تا باهم بریم سر قرار. یکی یکی همه اومدن . دور هم جمع شدیم و کلی گفتیم خندیم . بالاخره شاممون رو هم خوردیم و آماده رفتن شدیم . ساعت 11:15 بود. 6 نفر سوار ماشین ما که پراید بود شدیم و مامان ما رو سر میدون قدس که محل قرار بود رسوند.

 

بالاخره همه جمع شدن و ساعت 11:30 ماشین ما که یه اتوبوس معمولی قرمز رنگ بود از راه رسید. سوار ماشین شدیم. و سفر ما به سمت نمایشگاه تهران شروع شد.

 

کلی با بچه ها گفتیم و خندیدم و خیلی خوش گذشت.  تا بالاخره به نمایشگاه رسیدیم . قرار شد ساعت 5 همه جلوی درب 7 نمایشگاه جمع بشیم. از اینجا به بعد که خوب دیگه فکر کنم همه بدونن قصه گشتن ما توی سالن ها برای کتاب بود تا اینکه رفتیم جلوی درب 7 تا برگردیم. حالا بماند که چقدر معطل ماشین شدیم تا برگردیم بالاخره سوار ماشین شدیم. من و یه چندتا از دوستان مثل همیشه مثل این بچه شیطونا وسط اتوبوس ایستاده بودیم. همه داشتیم باهم صحبت می کردیم خیلی خوش بودیم. یکی از بچه ها می خواست بخوابه که به ما گفت هروقت شب شد و ستاره های کویر دیده شد من رو بیدار کنین، می خوام ستاره ها رو ببینم.  دیگه کلی کلی شاد و شنگول بودیم فکر کنین هم وسط اتوبوس. گذشت تا ماشین برای نماز و شام نگه داشت. دیگه بعدش همه بچه ها اینقدر خسته بودن سرجاهاشون نشستن جز خواهر من و یکی از دوستام ( گلناز) که بالای سرمن ایستاده بودن و داشتیم باهم حرف می زدیم. من که از یه روز قبلش از ساعت 6:30 صبح تاهمون موقع نخوابده بودم و اتفاقا دوشنبه هم کمی حالمم بد بود ، تازه بدنم یکم گرم شد ، می خواستم بخوابم. گفتم من تازه داره خوابم می بره. کفشهام رو از پام در آوردم و چشمهام رو بستم. نمی دونم ساعت چند بود بین ساعت 11:30 ،12 بود. چشمم رو بستم زمانی نگذشت یهو پرت شد طرف صندلی جلو . صدای یا ابوالفضل همه بلند شد، من فکر کردم دیگه همه چیز باید تمام شه ولی صدای برخورد هنوز ادامه داشت و جلوی ماشین هنوز داشت جمع می شد. تا بالاخره ایستاد همه جا تاریک بود .

             

یه تعداد از بچه ها گفتن سریع ماشین رو تخلیه کنین . من اولین حرفی که زدم. گفتم هدیه .(هدیه خواهرم هست) جواب نداد من اینبار بلندتر گفتم: یا ابولفضل ، هدیه. دوستم من رو گرفتم و گفت: آروم باش هما. این بار هدیه جواب داد و بلند شد. از سرش داشت خون میامد ولی همین که بلند شد خدا رو شکر کردم. اومدم از ماشین پیاده شم دیدم راننده پاش گیر کرده ، داد میزنه پام گیر کرده چرخیدم .

                       

 یهو یه حسی تو من گفت به خودت مسلط باش. دیدم یکی از بچه ها شکه شده  دنبال موبایلش می گرده. گرفتم بغلش کردم گفتم اونو  فعلا بی خیال کشیدمش از ماشین بیرون. دیگه دور بچه ها می گشتیم یکی از بچه ها که خیلی شکه شده بود رو بغل کردم لباس گرم دورش انداختم کلی زور زدم ساکتش کردم. تازه ساکت شده بود که یکی از بچه ها که یکی دیگه از بچه  ها رو که از شدت ترس بیهوش شده بود، بغل کرده  بود جلوی ما اومد. فکر کنین باز همون آش و همون کاسه من دوباره از اول. البته این در حالی بود که اون فرد از شدت ضربی که بهش خورده بود هیچی توی بیمارستان یادش نمیامد ولی داشت به همه کمک می کرد. بهرحال 110 رو خبر کردیم اورژانس هم خبر کردیم یکی یکی بچه ها رو فرستادیم. همه بهم کمک می کردن. نمی دونین چه همبستگی بین بچه ها بود. ولی ما هم باز چون جو عوض بشه باز داشتیم شیطونی می کردیم. ولی چیزای بامزه ی که وجود داشت منی که تو این وضعیت کفش رو بی خیال شده بودم یکی از دوستان با خیال راحت موبایلش و کتابش رو گرفت و بعد پیاده شده بود. جوراب من واقعا دیدن داشت پاره پاره . البته الان کلی کلاس داره فکر کنم مد. خوشتیب شده بودم تازه. تازه به اون دوستمون که می خواست ستاره ها رو ببینه ، یکی از بچه ها گفت:خوب حالا بیا ببین. جالبه که بدونین یکی از دوستان هم دماغ عملی شد. هممون باکلاس شدیم.

فقط می تونم بگم خیلی از بچه های که می خندیدن و به نظر می رسید که انگار نه انگار پشت این چهره کاملا حواسشون به بچه ها بود ، اون همون فردی بود که اسم بچه ها رو یکی یکی نوشت تا آمار همه بچه ها دستش باشه و خبر همه رو داشته باشه که سالم هستن. یا یکی دیگه که چقدر دنبال این بود که بچه ها رو از بهداری بگیره و به آمل برسونه و یا تو آمل یکی از بچه ها رو به دوش گرفت تا به بیمارستان برسونه . درسته راه زیادی نبود ولی با اون بدن خسته و کوفته شده واقعا شاهکاری بود. می تونم بگم همبستگی و یاری بچه ها واقعا دیدن داشت. وقتی همه تو یکی از بیمارستانهای آمل جمع شدیم و دیدم که سالمیم بچه ها کم کم آروم شدن.  همون خدا رو شکر کردیم برای اتفاق کی برامون افتاده بود.

 

 

 

چند روز بعد وقتی تلویزیون رو روشن کردم خبر مرگ 5 نفر از بچه های زمین شناسی پیام نور ساری رو شنیدم که در سفری کوتاهتر ( از نظر مسافت) کامیون بهشون زده بود و بقیه هم تو بیمارستان بودن. حال استادشونم وخیمه. براشون آرزوی سلامتی می کنم و برای خانواده اون 5 نفر آرزوی صبر . و خدا رو شکر می کنم که چه رحمی به ما کرد. وقتی یادم میاد اون لحظه که وارد خونه شدیم مادرم دمه در منتظرمون بود چهره بغض کردش مشخص بود که چقدر ناراحتی کشیده، وقتی خواهرم رو با سر بسته دید دیگه تحمل نکرد و چند قطره اشک از چشماش سرازیر شد . من حتی نمی تونم فکر کنم اگه اون اتفاق برای ما می افتاد مادرم باید چطور تحمل می کردو چطور بود. خوشحالم که هنوز می خنده. این رو هم می دونم که مادران اون 5 دانشجو هم دوست داشتن اون لحظه بچه هاشون رو به آغوش بکشن و ببوسنشون.

 

برای این عزیزان لطفا فاتحه بخونین.

براي دوستان من هم دعا كنين . درسته الان همشون خوبن ، ولي دعا كنين اتفاق ديگه ي براشون نيافته.

 

همونطور که گفته بودم. عکسهای حادثه رو که یکی از دوستانم گرفته گذاشتم. جنبه ندارین نبینین. من دیگه عصاب دلداری دادن ندارم .منم دلداری

 

همیشه شاد باشین

 لینک مرتبط با متن

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 20:24 | لینک ثابت |

سلام

 

امیدوارم در سال جدید روزهای خوبی رو سپری کرده باشین و بعد از این هم روزهای بهتراز از این داشته باشین. من سفر بودم و می خواستم اینبار در مورد سفره ام براتون بنویسم ، ولی از طرف دوست عزیز President Evil  به بازی عید دعوت شدم. اگه اشتباه نکرده باید هفت مورد درباره کارهای که در سال 85 انجام دادم بنویسم و هفت نفر هم معرفی کنم. خوب پس بسم الله:

 

1-      امسال روز اسپندمزگان كه روز حكمراني خانمها هم هست. به بابام گفتم: من امروز ظرف نمي شورم. ما بايد امروز حكمراني كنيم. بابا گفت :باشه ناهار ميريم بيرون. متاسفانه مامان وخواهرم تصادف كردن كه البته خد ارو شكر اتفاقي نيافتاد ، ولي درگير كاراي ماشين تا ظهر طول كشيد. بعد من نه تنها ظرفهارو شستم بلكه غذاهم درست كردم ،دستمم سوخت. به ما حكمراني نيامده.

2-      مورد ديگه اينكه يه بار تو سايت OLC،   اي گرفتم. و اينكه يه بارم يه كار كردم كل Forum شون منفجر شد. بنده خدا ها رفته بودن سركار كه چي شد. البته خدا رو شكر مشكل حل شد.

 

3-      الان تقریبا یه ساله دارم سلفژ کار می کنم. استادم خسته شد از دستم. به خاطر اینکه من همیشه 5 دقیقه تا قبل از اینکه بیاد تازه کتاب رو می گیرم دستم.

4-      این ترم با یه استاد 5 واحد داشتم. ( مکانیک تحلیلی و نقد و بررسی ) مکانیک رو 18 و نقد رو 19 گرفتم . بعد برای نمره پیش استاد رفتم ( البته برای معدل 16) نمره ها رو پرسید سرم انداختم پایین آروم گفتم. استادم مون زد زیر خنده گفت تو Maximum نمره رو گرفتی چند بدم بهت آخه( ذکر دو نکته 1- تو دانشگاه اگه نمرتون خوب بشه اصولا سرتون باید پایین بگیرین. مورد ضرب و شتم قرار می گیرین. 2- امتحان ما البته آسون بود وگرنه عمرا من ازاین نمره ها بگیرم. 3- این استادمون خنده شو کمتر کسی دیده.)

5-      یه بار داشتم توی یه کلاس رو نگاه می کردم ، استاد مربوطه من دید. اومدم دربرم یه استاد دیگه پشت سرم باز منو دید. ولی خوب باز من در رفتم.

 

6-      این مورد دیگه برای آخر ساله. اولین جلسه کلاس ریاضی فیزیک بود ، کلاس ما رو با بچه های انسانشناسی  عوض کردن اونا رفتن طبقه پایین کلاس 103 ما بالا ، کلاس 203 بودیم و با استاد روح فروز کلاس داشتیم. بچه های انسانشناسی به خاطر اینکه روی برد نوشته شده بود ، انسانشناسی 203 همه به کلاس ما می آمدن. ماهم ( به خصوص من ) می گفتیم 103 پایین. یدفعه یه آقا پسری باتیپ اسپرد ، بسیار ظریف و با خنده درحالی که من رو به دوستام ایستاده بودم ،یه پام هم رو صندلی بود و داشتم حرف می زدم آمد تو کلاس. منم فکر کردم انسانشناسی داره. گفتم: انسانشناسی دارین 103 پایین. گفت :نه ، مگه کلاس ریاضی فیزیک نیست؟ منم که تا تهش خوندم چی شد ،خودم رو جمع کردم و رفتم سر جام نشستم. اونم روفت پشت میز استاد نشست گفت: خوب شما منو نمی شناسین ، بلند شد و رو تخته نوشت روح فروز.

 

7-      آخرین کار شاق امسالم ترجمه شاهکارم بود که نمی دونم این ترجمه رو از کجا آوردم. که دوست عزیز   President Evil (دیگه نمی شه گفت تصحصیح )دوباره ترجمه کردن. احیانا دوباره بخونین چون یه شعر دیگه شد. من باید برگردون می نوشتم President Evil .

 

خوب معرفی دوستان

 

  هادی صداقت آزاده     امیرصادقی  شایان شلیله  بهاره   وحید  مهیار موسوی 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 11:31 | لینک ثابت |

سلام

یکسال دیگه هم گذشت. سالی که برای من با یه خبر خوب شروع شد ولی با یه خبر خیلی بد به اتمام رسید. بهرحال هرچه که بود چه خوب چه بد سالی بود پراز تجربه و آشنایی با دوستانی جدید. دیدن چیزها و یاد گرفتن کارهایی که اگر روزگار نمی گذشت ، هرگز بدست نمیامد. بهرحال خوب یا بد هر چه که بود گذشت.

یه چند روز پیش نشسته بودم و داشتم آهنگ کودکانه ( بوی عیدی) فرهاد رو گوش می دادم.

بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغد رنگی

بوی یاس جانماز تر مه مادر بزرگ

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

با اینما زمستونو سر می کنم...

...

.

 یاده اون موقعها که خیلی کوچیک بودم ،  افتادم. چه شور و هیجانی داشتم. مرتب ، خیلی خوشگل،  لباس نو هام رو می پوشیدم ، آماده  و چشم انتظار عید. چند لحظه قبل از سال تحویل با قرآنی که از طاقچه اتاقم برداشته بودم توی حیاط می رفتم از درخت نارنج خونه مون یک برگ می کندم. نمی دونین چقدرمست کننده بود اون  بوی بهارنارنج که تمام حیاط خونه رو پر کرده بود. منتظر می ایستادم تا زودتر عید شه تا قرآن رو تو خونه ببرم. خیلی هیجان انگیز بود. بعد یدفعه صدای توپ ، بموب بموب .. صدای بلند تلویزیون یا رادیو... آغاز سال یک هزارو سیصدو.. صداهایی بود که اون لحظه  شنیده می شد. با قرآن وارد خونه می شدم و توی تک تک اتاقها می چرخوندمش. بعد قرآن رو وسط سفره عید می ذاشتم. بعدشم که خودتون همه می دونیم روبوسی و چشم انتظار عیدی. البته اولین عیدی رو از قرآن می گیرفتیم. ( و البته الانم همینطوره) می دونین چیه؟  همیشه برام خیلی مهمه وقتی اول سال می خوام قرآن رو باز کنم برام چی میاد. البته خوشبختانه همیشه خوب اومده و امیدوارم امسال هم همینطور باشه .

هرکی توی خونه داشت یه شیطنتی می کرد و پاتک زدن از سفره عید .آخه که نمی دونین چه حالی می داد.  بعد یه دفعه مامان می آمد می گفت برین کنار تا ظرف ماست رو گوشه شوفاز لای پارچه بذاره. آخه مامان هر سال ماست جداگانه ی برای عید می زنه. ساعتی با شیطنتهامون  می گذشت تا موقعه ناهار سبزی پلو و ماهی همراه سبزی تازه . من و خواهرم که لوس ، می گفتیم ما دوست نداریم ، نمی خوایم ، سیخ داره. مامان سیخهاش رو در میاورد برامون لای برنج می ذاشت ، اونوقت می خوردیم. البته اگه بعد ظهر عید بود ، برای شام  کوکو سبزی و برای ناهار فردا ، سبزی پلو و ماهی همراه سبزی تازه.

....

یادش بخیر . چه زود گذشت . بچه که بودم ، فکر می کردم بزرگترا همیشه اینطوری بزرگ بودن ماهم هنوز خیلی مونده بزرگ شیم.. فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره ، دوست داشتم زودتر بزرگ شم. ولی الان ... نمی دونم زمان خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم زود گذشت.

سال نو رو به همتون تبریک می گم. امیدوارم سالی پربار همراه با شادی  در کنار تمام عزیزانی که دوستشون دارین.

این دومین عیدی که باهم می گیریم.

یه عیدی هم براتون دارم امیدوارم خوشتون بیاد . روی فایل دانلود کلیک کنید.

دانلود 1 (فايل ZIP)

دانلود 2 (ای رو تو فلش پلیر باز کنین .)

 

راستی عکس رو پارسال از سفره هفت سین خونه خودمون گرفتم. با دوربین معمولی. تازه سفره آرایی هم از بنده.

همیشه شاد باشین

هما

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 22:18 | لینک ثابت |

سلام        

یک سال ساده و آسون در کنار شما دوستان گذشت. یک سال !!! خیلی زود و تند ٬ مثل باد. یک سال پیش هم اینجا ٬ با خنده پرمهر خدا آغاز کردم. بعداز چهار نظر اول که خانواده عزیزم بودن ٬  دو نفراول مترود و بوتیماربودند که من رو شاد کرد. واقعا چه ذوقی داره اولین نظر وقتی منتظری نظر دیگران رو درباره ی کارت بدونی. بعدش وسط زمستون وقتی دونه های برف گونه هاتون رو نوازش می کرد ٬  با ترجمه ی از دلتنگیهای کریس د برگ کار ترجمه رو آغاز کردم. همیاری دادش سیامک عزیزم در کار ترجمه باعث شد کمتر بترسم و راحتتر قدم بردارم. و بعد رز انگلستان دلنشین وبا پوستی روشن که بر آفتاب می درخشید باسنگینترین شور زندگی ٬ برای آخرین بار عاشق خودش رو بوسید. ولی مینای دلنشین با شور و هیجان زندگی ٬  در کنار من بود. نمی دونین با چه هیجانی تو راه دانشگاه برام شعرهای کریس د برگ رو از حفظ می خوند و در ترجمه ها یاریم می کرد.  الان هم با نظرات پر شورش شادم می کنه.

به دردهای دخترونه  رسیدیم و گفتم از دردها تا شاید ... . به جاده آزادی قدم گذاشتیم و با ناله مردی که برای پسرش که برای آزادی می جنگید  ٬ می خوند همراه شدیم. و بعد به ایران آمدیم با تمدن قدرتمند چندین هزار ساله همراه با مردمانی با نشاط. چهارشنبه سوری رو با عمو خارکن  ٬ نوروز رو با عمو نوروز و حاجی فیروز جشن گرفتیم.درباره ی زندگی پروانه ها گفتیم و ازشون درس گرفتیم که برای داشتن یک روز بزرگ ٬ زندگی بزرگ و کمی کوشش نیاز تا بشه پرواز کرد .

شد سیزده بدر  ٬  سبزه گره زدیم به یاد دو فرزند اول مردي که به زمين ظاهر شد با نامهای مشيه و مشيانه که در این روز با هم ازدواج کردند. اینجاها دیگه کم کم دوستان زبانی به جمعمون آمدند. خیلی لذتبخش وقتی داری کاری می کنی و افرادی در همون رشته تو رو تشویقت می کنند و کارت رو تایید . تایید نه به این مفهوم که ترجمه هام خوبه ٬ نه. تایید در کاری که دارم می کنم .اولین اونها دوست عزیز آقا کیارش  بود که با نظراتشون راهنماییم می کردند. بعد گلناز عزیزم که هنوز که هنوز تک تک ترجمه هام رو بررسی می کنه و بعد من ترجمه هارو توی وبلاگم می ذارم.

از واژه  نا آشنایی آشنای عشق گفتیم و مسیح  گفت با من بیا و تو خواهی دید نور رو که تا ابد می درخشه قوی باش و یاد بگیر عشق رو بیان کنی.

اردیبهشت شد . لباسی سپید به نماد پاکی به تن کردیم و باهم این روز رو جشن گرفتیم.

ترس رو کنار گذاشتیم ٬ آنوقت قهرمان درونمون امد و باعث شد با قدرت ادامه بدیم . ترس رو كنار گذاشتیم  و تونستیم در نبرد پیروز بشیم. دوستان اینجا یه آشنایی خیلی خوب در عالم وبلاگ نویسی برای من اتفاق افتاد. اون آشنایی من با دوست و استاد عزیز President Evil بود . اولین نقدشون برای ترجمه شعر قهرمان از ماری کری. یادم میاد وقتی نقدشون رو خوندم خیلی خوشحال و شگفت زده  شدم. چه حالی کردم. خیلی زیبا بند به بند خیلی دقیق و صریح بررسی کرده بودند. برای همین ازشون خواستم که در بخش نظرات باشه تا دوستان علاقمند به زبان هم استفاده کنند مثل من. که ایشون هم لطف کردن و پذیرفتن. اینهم از کاربردهای خوب وبلاگ نویسی .آشنایی با دوستانی که می تونن خیلی کمکتون کنند.

و خوردادگان ، تیرگان، مردادگان  ، شهریورگان  و ...  رو باهم جشن گرفتیم. و بعد  از رز و تیغ هاش گفتیم و اینکه  رزها و تیغهاش رسیدیم و فهمیدیم وظیفه ما دراین جهان اینکه به دیگران با نشون دادن رزهاشون به اونها کمک کنیم ، نه خارهاشون. بازهم عشق و  یاد آوری اینکه یک جهان داریم و اینکه اون مال هممون. و خلاصه حرفهای زیادی زدیم و باهم بودیم. من که بسیار لذت بردم وشاد شدم. امیدوارم شماهم مثل من بوده باشین.

 

اینم عکس قبلی گوشه وبلاگم.

 

 جاداره از تمام دوستان که بامن همراه شدن به خصوص عزیزانی که من رو در این راه یاری کردن بسیار تشکرکنم. بسیار ممنونم و امیدوارم بازهم با من باشین و تنهام نذارین.و تشکر مخصوص از گلناز و President Evil عزیز برای همیاری همیشگی شون در ترجمه. و صد البته بسیار مخصوص از مادر و خواهر  عزیزم که اگر اونانبودن من هیچ وقت وبلاگ نمی زدم و با شما دوستان خوبم هیچ وقت آشنا نمی شدم .

در آخر برای بهمن گان و سده 10 بهمن دوباره وبلاگ رو آپدیت می کنم . ترجمه جدید هم به زودی. منتظر باشین

 

فعلا یا حق

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 6:26 | لینک ثابت |

سلام

 

من به یه بازی که اسمش بازی شب یلدا هست دعوت شدم. مامان جونم من رو به این بازی دعوت کرد و از اونجایی که نیست من خیلی دختر حرف گوش کنیم،  شدم یلدا باز. حالا قضیه چیه ؟این بازی اینطوری که اصول بازی ساده است معرفی پنج مورد که احتمالا خوانندگان وبلاگ شما درباره شما نمی دانند و سپس دعوت پنج دوست دیگر برای پیوستن به این بازی. مامانم نیز لطف کرده و مرا به بازی دعوت کردند و از آنجا که بخش کودک شخصیت من احتمالا مهمترین بخش شخصیت من است و قاعدتا عاشق بازی، من هم وارد بازی می شوم.

 

خوب حالا شروع می کنم

 

1-      بچه که بودم به نردبون می گفتم نبردبون. (والله زمان ما می خندیدن. الان داریوش می گه هیچکسی نمی خنده) دیگه اینکه داداشم اینا اونقدر به پرین (یه کارتونی بود برای دوران کودکی)گفتن پنیر( البته از عمد) منم دیگه می گفتم پنیر.

2-      با خواهرم دعوا و بزن بزن زیاد داشتیم. ( دودقیقه بعد تو اتاقمون صدای خندمون ده تا کوچه اون طرف تر می رفت) البته من همیشه زخمی می شدم. الان می تونم بگم اگر خواهرم نبود خیلی تنها بودم.همش بالای درخت بودم. خیلی هم تندو تیز می رفتم . یادم یه بار مامانم داشت صدام می کرد از ترس اینکه نکنه من رو ببینه و دعوام کنه. سری داشتم می آمدم پایین شکمم کشیده شد به درخت خونی شد. ولی صدام درنیامد چون می دونستم دعوام می کنن.( از بچگی عاشق ارتفاع بودم ولی الان نمی دونم چرا ترس از ارتفاع دارم ولی هنوزم از بلندی خوشم میاد.) می بینین  از بچگی مامانم رو خیلی اذیت می کردم از اون موقع تاحالا همیشه شب که می خوام بخوابم تصمیم می گیرم که صبح دختر خوبی بشم ولی هنوز که عملی نشده. (ولی مامانم رو خیلی دوست دارم.)

3-      بچه که بودم می خواستم پرستار شم. بعد تصمیم گرفتم دکتر چشم بشم. بعدش خواستم موزیسین و گرافیست شم ولی الان نمی دونم چرا دارم فیزیک می خونم. درحال حاضر می خوام فیزیکدان موزیسن جهانگرد(البته با دوچرخه) گرافیست شم.

4-      صبح تا شب تا جای که بتونم آهنگ گوش می دم برای همین همیشه مامانم دعوام می کنه می گه صداش رو کم کن دیونه ام کردی. تازه اگه موسیقی گوش ندم می رم تو اتاقم با سازم ور می رم صدای اون رو در میارم خلاصه کل خانواده دارن دیوانه می شن از دستم.

5-      کوه ، جنگل،  برف ، بارون و برگهای که روی زمین می ریزه رو خیلی دوست دارم.( به خصوص عباس آباد بهشهر) شدیدا هم ابراز احساسات می کنم. تا جای که یه بار تهران بودم یه خورده داشت برف میامد من چنان جوگیر گفتم برف!!!! که از اون موقع فامیلامون تا برف می بینن می گن کلی یادت کردیم هما. تو دانشگاه ، خیابون هرجا بشه رو برگها می پرم،  چون خوشم میاد،  خش خش می کنه . دوستم گلناز بیچاره هی حرص می خوره می گه نکن تو ی دانشگاه زشته. ( خوب خوشم میاد خش خش می کنه انگاری دارن باهم حرف می زنن.)

 

دوستانی که من باید معرفی کنم

 

                       از نسل بارون     کمیسر        President Evil     برهود      شخصی

 

اینم شعر از دوست عزیز  برهود برای شب یلدا برام نوشتن

 

 

راستی اینم حس وبلاگ شما
اندر انتهای سیاهی جاده گم
چشمان آبی تو ای نگار مسین دشت شب
چو خورشیدی تابان
سبزی دشت و جنگل نمایان می کند.

          

                       دوست عزیز بسیار زیبا بود. خیلی ممنون از لطفتون 

 

دیگه اینکه من تا پایان امتحانات مطلبی که از قبل آمده هست می ذارم چون وقت ندارم.

و آخر اینکه کریسمس همه شما عزیزان مبارک .

 

همیشه شاد باشید.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه نهم دی 1385 ساعت 21:47 | لینک ثابت |

دانشگاه  و رئیس جمهور

 

آخرین شب ماه مبارک رمضون بود که بالاخره تلویزیون علام کرد  ماه رویت شده و عید. من کلی خوشحال چون دوست داشتم که سه شنبه عید باشه از پای کامپیوتر بلند شدم رفتم پیش خانواده که مامانم تا دل همتون بسوزه بهم عیدی داد ، دوتا سگ کوچولو(یه جفت دمپایی). گذشت تا برادرم زنگ زدتا عید رو تبریک بگه و گفت که رئیس جمهور 4 شنبه و 5 شنبه رو هم تعطیل رسمی اعلام کرده.

 

حالا اینا چه ربطی به دانشگاه داره. آها حالا رسیدیم سر اصل مطلب 4 شنبه شب بود که یکی از دوستام (گلناز) زنگ زد خونم که آره یکی از بچه ها زنگ زده دانشگاه ، بهش گفتن 5 شنبه دانشگاه تعطیل نیست و باید بیاین. من باکلی تعجب فکر کردم ای بابا حالا چکار کنم؟ از اونجای که  خوب تعطیلات و عشق و حال . (گرچه هیچکاری نکردم) تو خونه الافی و یه سری کارای عقب افتاده. باخودم گفتم ما باید از ریس جمهور محبوبمون حمایت کنیم تا مشتی بر دهان استکبار جهانی زده باشیم. دیگه کم کم داشتم با قاطعیت تصمیم می گرفتم نرم که یهو دیدم کارگاه دارم و چشمتون روز بد نبینه چون این واحد یه واحد عملی باید برم. گفتم ولش کن هیچ کسی نمیاد بابا بیخیال کلاس تشکیل نمی شه  فقط 1% احتمال داره .1% احتمال و یک واحد عملی؟دیدم اگه بخوام مشتی بردهان استکبار جهانی بزنم ، آخر سال موقعه نمره دادن که بشه چنان مشتی نوش جان می کنم که... . دیگه مجبور به وطن فروشی شدم. البته این رو بگم تا قبل کلاس با دانشگاه کلی تماس گرفتم یا اشغال بود یا گوشی رو بر نمی داشتن. دیگه راهی نبود جز وطن فروشی.

 

من ساعت 12 کلاس داشتم. 11:30 از در خونه زدم بیرون ، وقتی به دانشگاه رسیده بودم ساعت دیگه 12 شده بود. 4 تا از 20 تا آمده بودیم. یکی از بچه ها بنده خدا مسافرتش رو ول کرده بود و اومده بود. زنگ زدن استاد اومد. کلی در دل که اصلا این تعطیلی چی بود ، که این دانشگاه اومدن چی باشه و بقیه قضایا .ماهم کلی غرغر کردیم و ازاین جور حرفا ، بالاخره تصمیم براین شد که برگردیم و کلاس جبرانی گذاشته بشه.

 

و این شد که استکبار جهانی (آمریکای جهانخوار) نتونست هیچ غلطی بکنه و ماهم خوشحال از اینکه بالاخره موفق شدیم ، مشتی بردهانش بزنیم برگشتیم. البته چندتا از کلاسا تشکیل شد  و استکبار جهانی مشتای رو هم زد ولی ماهم  مشتی زدیم . بهرحال نمی دونم همه داشتن مشت می زدن دیگه بوکس بازی بود چی بود نمی دونم . آخرش مشتا قاطی شد ما که نفهمیدیم چی شد شما فهمیدین به ماهم بگین؟؟!!!!

 

توضیحات:

 

1-       نتیجه اخلاقی از این بحث .... (من نمی دونم شما می دونین؟)

2-       بهرحال مشت رو بزنین حالا بکی؟؟

3-       چون عکس برای متن گیر نیاوردم یه عکس از دانشگاه خودمون گذاشتم.   (هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم)

 

اینم یه آپدیت به مناسبت عید فطر. بهرحال عید همتون مبارک

 

شاد باشین.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 15:5 | لینک ثابت |

به نام خدا

سلام

اینبار برای تو می نویسم. برای محبت ها ،خوبی ها، گذشت و ... . برای اون روز های که من در آغوشت می گرفتی برام آواز لالایی سر می دادی.  برای روزهای که کنار تختمون می نشستی و برامون قصه می خوندی . قصه ها ی برای بچه های خوب ، نمکی . هی یادش بخیر چقدر خوب بود.همه مون روی تخت دراز می کشیدیم و تو با صدای زیبای خودت برامون می خوندی. اونوقتها برای اینکه ظهرها شیطونی نکنیم، دستامونو می گرفتی و می خوابیدی تا ماهم حتما بخوابیم. یادم میاد  یه روزی که خیلی مریض بودم، بالای تختم تا صبح بیدار نشسته ی .آره یادم  چیزای دیگه هم یادم میاد که فقط خودمون می دونیم.  می دونی تو تصورم مثل یه عقابی. یه عقابی تنها که توی کوه زندگی می کنه. هروقت هوا بارونیه یا کوه یهو ریزش می کنه بچه هاشو زیر بالاش می گیره. عقاب همیشه تو اوج و تیز بین.

امروز تو در مقابل نشستی مثل همیشه به من نگاه می کنی و می خندی. اما هنوز در نگاهت نگرانی موج می زنه بازهم برای ما. دستات رو می گیرم . خسته اند اما بازهم مهربون. کاش می تونستم این خستگی ها و نگرانی ها رو ازبین ببرم. کاش می تونستم شونه های خسته ات رو آروم کنم. اما منم شدم مثل عقاب جوانی که می خواد خیلی کارها بکنه ولی با کمی پرواز بالهاش زودی خسته میشن .

می دونی می خواستم امروز یه چیزی بنویسم که خاص باشه. می خواستم در مقابل همه کارهای که برامون کردی  تشکر کنم ولی نمی دونستم چی باید بنویسم . اصلا باید از کجا شروع کنم. چطوری بگم؟ شاید همه اینا بخاطر اینکه  وقتی به کارهای که کردی فکر می کنم اصلا نمی دونم چطور اینکارهارو کردی. کاشکی حداقل می تونستم یک بارم هم که شده تو اون پیاله ها که می گی بهت آب بدم. حداقل یکبار که شاید با یکی از این همه کارها در بره. راستی  این ضرب المثل پیاله چی بود . من آخرشم یاد نگرفتم. بهر حال تنها و قشنگترین واژه ی که پیدا کردم که بهت بگم فقط همین جمله بود دوست دارم با تمام وجود فریاد می زنم دوست دارم.

امیروارم برای همه اذیت ها و مسائلی که باعث نارحتی و رنجش تو شد من ببخشی و این و بدونی که واقعا قصد انجامش رو نداشتم.مادر عزیزم دوست دارم  دوست دارم .

از طرف بچه ته تغاری

هما

 

دوستان عزیز عکسی که گذاشتم سیاه و سفید بودخواهر عزیزم اون رو برام رنگی کرد. هدیه جون مرسی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 21:6 | لینک ثابت |
خسته ام  ٬خسته از این جامعه...

 

خسته ام  ٬خسته از این جامعه ٬ از این مردم. هرکسی ازت یه انتظاری داره ولی هیچکس به فکرت نیست. همه نگاه ها به سمت دختر٬ همه انتظارها ازیک دختر.اگه داری تو خیابون با دوستتات راه می ری و می خندی ٬ می بینی افرادی رو که از ازبالا به پایین یه نگاهی بهت می ندازن و می گن: وای وای وای دخترم دخترای قدیم اون موقع دخترا حجب وحیایی داشتن عجب دوره وزمونه ی شده .

سربه زیر و موقر تو خیابون داری راه می ری کاری به کار دیگران هم نداری ٬ یه دفعه یه آقا پسر رو  می بینی که می افته دنبالت و کنار گوشت مثل زنبور وز و وز می کنه . البته خوب اون فقط یه شیطنت پسرانه هست نه هیچ چیز دیگه ٬ یا اینکه نه ٬ ایشون فقط قصد کمک دارن. مثل بادیگارد همراهیتون می کنن و شمارو به مقصد می رسونن و اگه خدای نکرده کسی به شما چیزی گفت می فرمایند: هوی ٬ مگه خودت خواهر و مادر نداری. وقتی شمارو تا مقصدم همراهی کردن شماره میدن ٬ البته فقط برای قصد کمک خدای ناکرد فکر بد نکنین ٬ بعد از اونم میرن سراغ دختر همسایه یا بالاخره یه دختر که اونجا پیدا می شه٬ به ایشون هم کمک می فرمایند. آخی چه پسرای خوبی. خیراز زندگیت ببینی مادر. حالا جالبتر از این ٬ اینکه اگه خدای نکرده یکی از آشنایان شما رو ببینه می گه دختر فلانی رو دیدم که یه پسری افتاده بود دنبالش (نمی گه پسر فلانی رو دیدم که افتاده بود دنباله یه دختری ) بعدشم قصه یک کلاغ و چهل کلاغ . وقتی هم که بهشون می گیم شایعه هست ٬ می گن : مادر٬ تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها .

حالا بریم به زمانی که به مدرسه می ریم و معلمای بینش و پرورشی می فرمایند : یوقتی با پسرا دوست نشین. اونا گرگن. همه حرفشون دروغه باور نکنینا. میای خونه تلویزیونو روشن می کنی برنامه هزار راه نرفته٬ شکست ٬ طلاق و یه عالمه گرگ دیگه .حالا خبر دزی دختران از خیابونای شهر بماند. یاده حرفای قدیمیا می افتی که می گفتند : اگه دختر خوب باشه تو سرباز خونه هم باشه هیچکی جرات نداره بهش نزدیک بشه ولی اگه بد باشه تو قوطی هم باشه کارشو می کنه . فکر می کنی شاید اگه تو خونه خودتو حبس کنی مشکلات حل می شه اما خبر از رسانها ٬ اینترنت ٬ مردم و ... چند پسر به خانه ی وارد شده و به دختر خانواده تجاوز کردند .

حالا زمانی که یک دختر وارد دانشگاه می شه یا وارد محل کار و... . مثلا فکر کنین یه  بحثی پیش میاد و شما با یکی از این آقا پسرا  هم عقیده هستین و در تایید حرف اون شما هم یه چیزی می گین اگه فرضم اون آقا پسر با جنبه باشه و به خودش نگیره ( که البته خیلی وقتا اتفاق می افته که می گیره ) دیگران اینطور نتیجه می گیرن که آره این ازون پسرخوشش میاد ٬ندیدی چه دفاعی می کرد. آخ که در اینجور مواقع آدم دلش می خواد داد بزنه ٬ گریه کنه .تا حداقل یکمی آروم شه اما نمیتونه . کاشکی اینجور افراد می دونستن چه دردی داره وقتی غرور  آدمو خورد می کنن؟ می خوای درستش کنی نمی تونی روزی صدبار خودتو لعنت می کنی و هی کاشکی کاشکی می کنی .کاش نمی گفتم کاش .... ولی هیچ فایده ی نداره . دوست داری یکی رو پیدا می کردی و آروم سرتو رو پاهاش میذاشتی وآروم آروم گریه می کردی. اما دراین حال دوست نداری کسی بدونه وخبردار بشه . پس تو خودت می رزی .هیچکی دلیل سکوتت رو نمی دونه . این قضیه اینقدر عذابت می ده تا آروم آروم روحتو فرسایش می ده تا زمانی که کامل از بین ببرتت .

حالا یک سوال دارم چرا به جای اینکارها به پسرامون درست برخورد کردن رو یاد نمی دیم ؟ چرا تمام سختگیریها برای دختراست؟  (آها راستی یادم رفته بود که این فقط یه شیطنت پسرونه است ٬ شیطنتی که به قیمت خوردشدن یک دختر تمام می شه.) چرا اخلاقامونو عوض نمی کنیم؟ چرا اینقدر زود درمورد دیگران قضاوت می کنیم
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 ساعت 16:36 | لینک ثابت |

وخدا می خندد ...

 

نيم شب در رختخوابم  دراز كشيده بودم٬ ناگهان بوي عطری تمام فضاي اتاقم را پر كرد . اما نيمه شب ٬ عطر ؟!! در حالی که سر مست از این عطر شده بودم  ٬ چشمانم را بستم. حسی به من می گوید گویا دگر دراین عالم نیستم ٬ چشمانم را باز مي كنم ٬ مکانی دگر را مقابل خود می بینم .دشتی زیبا با گل هاي رنگارنگ ٬ آب رودي زلال که از زير پلی مي گذرد . آبي لاجورديی آسمان و پرندگاني که دران اوج گرفته اند  و ٬ و٬  و...همه چيز برایم غير باور است. کمی آنطرف تر مرداني زيبا رو را مي بينم كه دف مي زنند و حورياني كه مي رقصند . بعضي از اين حوريان با سيني هاي برسر ٬ به سمت زني زيبا رو كه بر تختي شبیه تخت شاهزادگان نشسته هست ٬ مي روند . در حالی که از چیزهای که می دیده ام در شگفت بودم جلو می روم و از يكي از آنها  مي پرسم : اين همه شادي برای چه ؟ ٬ اين عطر چيست ؟ اينها چيست بر سر آنان ؟ آن زن٬ او كه بر تختي كه بر آب نشسته ٬ او كيست؟

با لبخندی دلنشین نگاهم می کند و مي گويد: آرام باش دختر٬ چقدر عجولی٬   يكي يكي . از این شادی و شور پرسیدی  ٬ برای این است كه دختري به ابراز عشق پسری پاسخ مثبت داده. اين عطر هم ٬ عطر نفس اوست .اين كه پرسيدي اينها چيست بر سر آنان ؟ بايد بگويم اينها رشته هاي زندگي اين دختر و پسر است و او نيز فرشته پيوند است. من گفتم : اين رشته ها را براي چه مي خواهند ؟ پاسخ داد : آنها را پيش فرشته پيوند مي برند تا آنها را گره شان زند.و باز پرسيدم :كي ؟٬ كي شروع مي كنند ؟ دوباره می خندد : باز كه عجله كردي؟

چند روز بعد .... صداي دف به اوج می رسد و حوریان  هله هله می كشند . مردي از دور به این سو مي آید . مردي بلند قد ٬ با موهايي بلند ٬ چهره ي مردانه ٬ جذاب وآرام .حوريان مي گويند: او فرشته عشق است و امروز روزي است كه دو جوان حلقه ها را دردستان هم مي كنند. فرشته عشق با چهره ي متبسم به سمت فرشته پیوند مي رود و دقیقا روبرويش مي نشيند . هر كدام از آنها از يك سيني ٬ رشته ي برمی دارند و به شكل حلقه ي درمی آوردند. در گوشه ي ديگر مردي با سیمایی زشت را مي بينم كه در چهر ه اش خشم و نفرت موج می زند و از دور شاهد ماجراست. همه  سكوت می کنند ٬ حتی پرندگان . همه منتظرند. آن لحظه شيرين فرا می رسد و آن دو حلقه ها را در هم انداخته و در سيني جديد كه درميان دو سيني واقع شده بود می گذاردند. دوباره هله هله ٬ دف و پاي كوبي . ناگهان آن مرد زشت فرياد می زند در حالیكه نفرين مي كرد  و فحش می داد  . تمام وجودم را ترس در بر می گیرد . صورتم گر می گیرد ٬ بدنم می لرزد.  با صدای لرزان می پرسم : اوكيست؟ آنها گفتند كه او شيطان است و از عشق متنفر . او تحمل ديدن و شنيدن ابراز علاقه و عشق را ندارد. اما نگران نباش اگر اين دو جوان بخواهند مي توانند او را شكست دهند . فرشتگان بی توجه به او  دوباره جشن خود را آغاز می كنند.

روزها در پی هم می گذرند و روز وصال فرا می رسد .  همه براي پيوند دو جوان آماده اند. دو فرشته پيوند وعشق درمقابل آينه  نشسته اند ٬ دوباره سکوت.  در آينه تصويري آن دو جوان دیده می شود . تصويرهمان دو جوان كه قرآن به دست کنار هم نشسته اند ٬ مرداني در كنار آنها و زناني كه بالاي سر آنها قند مي سابند . چهره هايي مضطرب و درعين حال شاد . ناگهان همه فرشتگان به حالت دعا زانو مي زنند

 

                                  

 

صداهاي شنيده مي شود ٬ صداي زن و مردي كه مي گويند :خدايا فرزندم را به تو مي سپارم ٬ هيچ چيزي جز سعادت اين دو نمي خواهم وصدايي دگر مي گويد: خداوندا٬ در قلب آنها عشق را نگهدار تا در كنارهم از پس سختي ها گذشته و هيچگاه شكست نخورند. فرشتگان آمين مي گويند. همه چيز آماده بود ٬ فرشته عشق با صداي رسا و زيبا  شروع مي كند: انكحت ....  ناگهان از دل خاك گل هاي زيبا بيرون مي آيند و بار دگر انكحت ....  اين بار عطري خوش همه جا را پر مي كند ٬ و باز هم انكحت ....  همه ساكت منتظر پاسخ حتي اين شيطان لعنتي . صداي زيبا دختر كه مي گويد:  بله ٬ سكوت را مي شكند. فرشته پيوند حلقه ها را مي كشد و گره محكمي مي زند. دوباره همه کس و همه چیز غرق شادي می شود به جز شيطان. ناگهان نعره مي كشد  ٬ يورش مي آورد ٬ فحش می دهد ٬ اما نمی تواند داخل شود  . من مي ترسم فرياد مي زنم: برو ٬ گمشو جاي تو در جشن ما نيست . با چشمانی پر از تنفر به من می نگرد ٬ پوزخندي مي زند و مي گويد : من آنها را شكست مي دهم . من قسم خورده ام كه انسان را شكست دهم . تمام وجودم را ترس مي گيرد ٬ فرياد  مي زنم خدايا كمك ٬ كمك. فرشته عشق کنارم مي آيد و می گويد: نترس ٬ او نمي تواند كاري كند ٬ قدرت وارد شدن ندارد .مگر... سكوت مي كند. تمام وجودم ترس مي شود می پرسم : مگر چه؟ می گوید : مگر آنها فراموش كنند روز آشنايي را ٬ آن عطر خوش  را ٬  لحظه هاي با هم بودن را و... . باز می پرسم : آنوقت چه مي شود؟ با ناراحتي مي گويد : شيطان مي تواند وارد شود ٬ او رشته هاي به هم بافته شده را پاره مي كند و جدال من با او شروع مي شود . او هر جا وارد شود راحت بيرون نمي رود. هر چه  رج ها ي بافته شده كمتر باشد او زودتر به گره اصلي مي رسد وآن را پاره مي كنند .بعد گل ها خشك مي شود ٬ بوي عطر جاي خود را به تعفن ميدهد و همه جا را سياهي مي گيرد . می گویم : اوه خداي من٬ او كي شروع به بافتن مي كند؟  مي گويد : هر زمان كه آنها زندگي مشتركشان را با هم آغاز كنند.  نه نه ... من نمي گذارم. به طرف شيطان مي دوم وفرياد مي زنم : برو ٬ گمشو ٬ تو يك شكست خورده ي ٬ چند قدمی به عقب مي رود. ولی دوباره برمی گردد ٬ به من نگاه می کند ٬ در نگاه او خشم ونفرت موج می زند و می گوید : زمان می گذرد و روزها پی در پی پشت سر هم می آیند ٬ کار ٬ گرفتاری ٬ مشکلات .... . آن زمان هست که عشق جای خود را به عادت می دهد . آنگاه  فراموشی می آید . آنها همه چیز را فراموش می کنند . اولین روز را ٬ آن عطر را ٬  لحظه های با هم بودن را . آنگاه من می توانم وارد شوم . احساس می کنم دیگر توان نفس کشدن ندارم . مبهوت و با چهره ی آشفته از ترس به او می نگرم . من فریاد می زنم : نه  ٬  نه . لعنتی نه . تو نمی توانی . نه . او در حالی که بلند بلند می خندد ٬ می رود .   فرشته عشق من را به آرامی به آغوش می گیرد و می گوید : آرام باش من هنوز هستم . او همیشه از این راه استفاده می کند رعب و ترس . امید داشته باش و نترس . او می خواهد جشن ما را خراب کند و اگر ما بترسیم و عقب بکشیم  ٬  یعنی امیدمان را از دست داده ایم  ٬  یعنی او اولین ضربه را با موفقیت وارد کرده است . پس نگران نباش . بیا ٬ بیا تا دوباره جشنمان را آغاز کنیم  . این بار با لبخندی آرام بر لبانش می گوید: بیا ٬ نگران نباش . صدای دف به اوج خود می رسد و باری دگر هله هله ٬ رقص ٬ پاي كوبي.

چند ماه بعد فرشته پيوند را مي بينم كه شروع به بافتن مي كند . خيلي سريع يك رج ٬ دو رج.... دور خود مي چرخم وفرياد مي زنم : خدايا متشكرم ٬ متشكر. ناگهان شيطان را مي بينم چهره اش از خشم برافروخته شده بود . اين بار من به او پوزخندي مي زنم و به او مي گويم : به تو گفته بودم تو يك شكست خورده اي. اوبانفرت به من نگاه می كند و با خشم می گوید : وقتي خدا انسان را آفريد. به او نگریستم  . تمام اجزای بدن اورا خوب بررسی کردم و خوب ... همه چیز را فهمیدم . هیچ چیزی نبود که از آفرینش آن سر در نیاورم . هیچ چیز جز  يكی ... آن دل بود ٬ جایی برای عشق. از همان لحظه ترسیدم ٬ احساس خطر کردم . چون می دانستم  كه اين٬ انسان را از من قويتر مي كند. به همين دليل وقتي دستور آمد كه سجده كن ٬ نكردم . از آن روز قسم ياد كردم كه انسان را شكست دهم وبه بندگي خود در آورم ٬ موفق هم شدم . اما... يكدفعه چهره اش گر می گیرد ٬ بدنش به لرزه می افتد . باخشم و تنفر فريادمی زند : اما..اما به جز زماني كه  عشق وارد دل هاي آنها مي شود . آن لعنتي كار مرا سخت مي كند . هرچه آن قويتر ٬ من شكننده تر مي شوم . حتي گاهي آنقدر آنها را قدرتمند مي سازد ٬ كه مي توانند معجزه كنند. مانند زنی که حاضر به خیابان خوابی می شود برای معشوقش. در حالی که هیچ کس حاضر به انجام چنین کاری برای دیگری نیست حتی در غیر اینصورت درک این موضوع نیز برای آنها سخت است.  و با ابراهيم ٬ مريم ٬ مسيح ٬ محمد ٬ علي وفاطمه.... اه ....... از فرط خشم تمام وجودش به لرزه مي افتد و ناگهان ناپديد مي شود. سر تا پا شوق و شادی می شوم . بلند بلند می خندم ٬  دور خود مي چرخم . ناگهان خود را مقابل  دو آن دو فرشته مي بینم . فرشته پيوند را می بینم که چقدر تند  رج ها را بالا می آورد و فرشته عشق که با لذتي فراوان به دست او نگاه مي كند . من نيز مي نشينم و با لذت به آنها می نگرم  و خدا مي خندد.

 

                                   

 

امروز بعداز  سالیان دراز  وقتي به فرشته پيوند نگاه مي كنم ٬ هيچ خستگي در چهره او نمي بينم و آن خنده هميشگي نيز بر لبانش است و با لذتي خاص مشغول بافتن است ٬  او از هميشه تند ترمي بافد .و باز هم خدا مي خندد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar