تبليغاتX
رقص پروانه ها

 

سرمای پاییز 86

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 20:37 | لینک ثابت |

سلام

 

اول اینکه یکی از دوستان بلاگ نویس ، آقای پرهام من رو به یه بازی دعوت کردند. منم که بازیگوش، عشق بازی...

به عقیده من یکی از زیباترین هنرهای که خداوند خلق کرد موسیقی است. انسان هم اونقدر تحت تاثیرش قرار گرفت که رو به سمت ساز ، نت و... آورد.

من یکی که دیونه اشم. قبلا هم تو بازی های قبلی گفتم و گفتم که چطور گوش می دم و خونواده از دست من دارن.... ( برای دیدن بازیهای دیگه لطفا به دست نوشته های من برین)

دیگه دیگه ما اینینم...

زندگی و خاطرات من با موسیقی گره خورده، وقتی به آهنگها گوش می کنم یاد لحظاتی که اونموقع توش بودم ، می افتم.

...//لطفا به ادامه مطلب بروید//...


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 10:29 | لینک ثابت |

سلام

 

امروز خاطره نویسی داریم. پس بریم سر اصل مطلب

 

والله بنده برای فراخوان صلح ودوستی در تهران جمعه ،3 اسفندماه دعوت شده بودم. از قضا همون روز خواهرم هم امتحان ارشد داشت. به خاطر اینکه رفتن به تهران بامشکلات همراه بود، من تصمیم گرفتم نرم، ولی نمی دونم اینبار که من نمی خواستم برم ، چرا همه بهم می گفتن برو؟ دادشم می گفتن :نه حیفه برو ، جو فرهنگی خیلی خوبیه، من دیدم چه کسهای شرکت می کنن ، برو. حالا این طرف دیگه هم مامان ، می گن برو . (من نمی دونم چرا دفعه های قبل که من می گفتم می خوام برم، می گفتن نرو ولی اینبار!!! از این به بعد می گم نمی خوام برم.من اصلا تهران نمی خوام برم.) خلاصه ما پنجشنبه رفتیم آمل، خونه دادشم اینا . شب بنده ساعت 3:30 بیدار شدم ، چرا؟برای اینکه خروس همسایه دادشم اینا از اون موقعه شروع می کنه ، بخوندن. آخه اون موقعه وقت خوندنه؟! هیچی خواب شد بی خواب.صبح ساعت 7 بابام گفت:بریم؟من گفتم :بریم.ساعت 7:30 یه نصف موز خوردم و با بابام از خونه دادشم اینا اومدیم بیرون و سفرمون رو به سمت تهران شروع کردیم. از شانسمون سریع یه سواری بهمون خورد. شانسمون!!!!!!!!!!!!!چشمتون روز بعد نبینه یک رانندگی می کرد، سبقتها که همه مجاز!!!!!!! ماشین اصلا حرکتهای شدید نداشت ولی من نیدونم چرا همش بابام می چسپیدن به من، بوی سیگار راننده هم که نگین. در همین حرکات جلوهای ویژه ی آقای راننده ،یهو یه سبقتی گرفت که داشتیم می رفتیم تو دل ماشین روبرویی. دیگه داشتیم انا الله می شدیم. نزدیکهای پردیسم هم داشت یه بنده خدا دیگه رو انا الله ی می کرد. بهرحال دوساعته سر بابایی رسیدیم، پیاده شدیم. من حال تهوع شدید بهم دست داده بود. ولی اولین حرفم این بود: خدای شکر. مونده بودم توهمه یا واقعا زنده ایم!بهرحال جلوی بابایی تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم نیاوران، 10:30 نیاوران بودیم. پرسه زدنهای ما توی نیاورن تا شروع برنامه شروع شد، آخه برنامه ساعت 4 بعدازظهر بود! هوا سرد بود ، بابا بیسکویت خرید و من فقط دوتا خوردم( خوب دیگه نمی خواستم، سیر شده بودم.) به پسر عمه ام زنگ زده ایم که تهرانیم و ساعت 7 یعنی پایان برنامه جلوی فرهنگسرای نیاوران بیاد دنبالمون. تا ساعت 12 خوب بود ، رفتیم شهر کتاب من نوار شازده کوچولو با صدای شاملو خریدم ، خوشحال شدم.  بعد شروع کردیم قدم زدن، که یهو یه مغازه دیدیم که آب انار و انار گلاسه و... دیگه هرچی فکر کنین از انار داره. بابا گفت: آب انار می خوری؟ منم که خیلی دوست دارم ، با ذوق گفتم : آره، ولی من ترش می خوام، ترش دوست دارم. بابا هم برام گرفت. چشمتون روز بعد نبینه آب انار خوردن همانا ، و لرز شدید افتادن تو تن من هم همانا. آخه هم آب انارش زیاد بود ، هم ترش و سرد بود و من که فشار پایین! فشارم 9 ، اصولا در خانواده مادری ما همه فشار پایینن ، ما بچه ها همه به خاندان مادری رفتیم و فشار پایینیم. خلاصه سرما رفت تو وجودم داشتم منجمد می شدم، حالا نمی دونستم چرا ؟بعدا فهمیدم یحتمل کار آب انار بود. دیگه اذان رو هم گفته بودن . من گفتم بابا بریم نماز خونه و  اونجا  هم بمونیم. رفتیم، اما اونجا بابام گفتن اینجا سرتره بریم بیرون، منم گفتم: سردمه ، من همینجا می مونه،اینجا گرمتره. بابام گفتن من می رم ، تو بمون. بابا رفت بیرون و روی یه نیمکتی که از پنجره نماز خونه دیده می شد نشستن. منم تو قسمت آقایان زیر نور خورشید که از پنجره وارد نماز خونه شده بود نشستم، آخه همونجا فقط گرم بود ،بقیه جاها زمین رطوبتی و سرد بود. نشستم کتاب بوی تمشکهای وحشی ، ابراهیم نبوی رو گرفتم و شروع کردم خوندن. عجب کتابی خدایش. این کتاب رو از خونه داداشم کش رفته بودم. دیگه آقایون میامد نماز بخونن همه می موندن قسمت آقایونه یا خانومها! در کل هرکی میامد تو من رو یه جوری نگاه می کرد. گمونم فکر می کردنن دختر فراریم! حکما وقتی کتاب رو دستم می دیدن باخودشون می گفتن چه دختر فراری روشن فکری! منم کتاب رو طوری گرفته بودم که جلدش مشخص باشه. بوی تمشک وحشی ، سید ابراهیم نبوی گفتم یحتمل اینطوری شاید دیگه فکر نکن دختر فراریم! ولی فکرکنم تاثیر نداشت ، چون هنوز یه طوری نگام می کردن. منم دیگه از رو رفتم از نمازخونه اومدم بیرون! دوباره سرما ولرز شدید که تو تنم بود.ساعت دیگه دو شده بود. بابام وقتی دید من دارم اینطوری می لرزم گفت: می خوای برات آش بگیرم. اول گفتم نه چون حس خوردن نداشتم، بعد دیدم گرم که می شم. با ذوق گفتم : آره، آره ، می خورم. نشستم آش خوردن ، چه آشیم بود، فکر کنم لازنیا رو گرفته بود رشته رشته کرده بود، یه خورده نخود لوبیا ، اونم فکر کنم کیسه نخود و لوبیا یه بنده خدایی ریخته بود رو زمین اینم شنیده بود آش نخود لوبیا داره ریخت توش ،سبزیم همین! بهرحال منم کلی نعنا داغ ریختم روش با نمک که بشه خوردش . به جان خودم من یه بار آش درست کرده بودم خیلی خوشمزه بود، اینا اصلا فکر کنم تو زندگیشون آش نخورده بودن، که به این می گفتن آش! بهرحال من چون سردم بود با یه لذتی داشتم می خوردم که نگین، عین این آدمهای قحطی زده! بعد باخودم توهم می زدم عجب آشی، به به!! تازه شلوارم هم آشی شد. فکر کنین با این وضع رفتم تو جلسه! خلاصه بازم یخ زدیم تا ساعت دیگه 3 شده بود. منم خوشحال آخ جون 3 شد. دوستم لیلا زنگ زد که من نیاورانم دارم میام، آخه بهش گفته بودم اومدم. دیگه هیچی فکر کنین من داشتم بهش آدرس میادم که بیا جلوی محل بازی بچه ها ما اونجاییم. فکر کنین من به اون داشتم آدرس می دادم! بهرحال همدیگر رو با کلی بالا ، پایین رفتن من پیدا کردیم. من خیلی سردم بود، فکر کنین لیلا دوستم شدیدا سرمایی،اون راحت و سردش نبود اما من داشتم به شدت می لرزیدم! تصمیم گرفتیم بریم فرهنگسرا. وای گرما سلام. فرهنگسرا گرم بود. رفتیم همونجابیرون سالن نشستیم. من هنوز داشتم می لرزیدم، درکل رفته بودم رو ویبر!  یکی یکی دوستان اومدن.یکی از دوستان باخانوم نیازمند یکی از افراد گروه صلح و دوستی که من خیلی دوستشون دارم ، اومد. آخه می دونست که من خیلی ایشون رو دوست دارم. سلام علیک کردیم و اینا ، منم کلی خوشحال که بالاخره ایشون رو دیدم.بالاخره جلسه شروع شد. وسط صحبتها من شدیدا گشنم شد. به دوستم گفتم من الان شکمم قاروقورش هوا می شه.بعدش من  شروع کردم به عکس گرفتن، بعد یکی از خانومها بهم گفتن شما خبرنگارین؟( دوربینم تابلو بود که نیستم) من گفتم :نه. ایشون هم گفتن:پس لطفا عکس نگیر. منم بچه مثبت ، گفتم چشم!ولی بعد ش پریا دختر بهاره رهنما ،اجرای فلوت داشت. منم عشق موسیقی نتونستم مثبت بمونم. گفتم چیکار کنم. عین خیلیها که تواین موقع می رن بزرگترشون رو میارن(از لحاظ سنی) من هم رفتم کنار یکی از دوستان عکاس که بزرگتر از من هستن،  ایستادم(البته از نظر سایزی)تا چیزی بهم نگن. دیگه همون موقعها بود ، زمان پذیرایی رو اعلام کردن. منم خوشحال آخجون الان می ریم می خوریم. جاتون خالی تشنه و گشنه با دوستم رفتیم تا پذیرایی بشم. آب میوه هاشون چون آب سیب بود و من هم دوست ندارم ،نخوردم. شیرینیها هم از شانس من همه تمام شده بود!ما چون دیدم یکی از دوستان داره می خوره ولی به ما نرسیده، گفتیم همش تقصیر اونه، همه شیرینیها رو خورد تا به ما نرسه! تازه یه نفرهم پام رو لگد کرد، بعد من گفتم الان مگه تو جلسه نگفتن:ماکه صحبت صلح و دوستی می کنیم وقتی تو خیابون راه می ریم به دیگران تنه می زنیم ، عذرخواهی هم نمی کنیم؟حکما تحت تاثیر حرفا قرار نگرفته بود!! هیچی گشنه و تشنه با دوستان برگشتیم داخل سالن. درهمین مابین لیلا هم پای من رو لگد کرد(البت غیر عمد). من نمی دونم این پای من چی داره ، همه دوست دارن لگدش کنن؟!!!! دوست صمیمیم گلناز هم همیشه پای من رو لگد می کنه(غیر عمد).بهرحال جلسه تمام شد من با دوستان و خانوم نیازمند جون خداحافظی کردم و با بابام رفتیم.

     

پسر عمه ام اومده بودن دنبالمون ، ما رو برد خونشون. اولین کار رفتم آب خوردم، اونم یک لیوان و نیم لاجرعه! سر شام هم که  من خوشحال. شام خوش مزه ی که سپیده جان ، خانومه پسرعمه درست کرده بود ، خوردیم. بالاخره وقت خواب شد. منم خوشحال آخجون لالا! چشمتون روز بعد نبینه به دلیل شوفاژکشی خونه ، زمین به قدری گرم بود که ساعت 2 از خواب بیدار شدم. حالا از شدت گرما داشتم دیوانه می شدم. خورخورهای باباهم که نگین، سنفونی بود برای خودش!!! خندم گرفته بود ، عجب روزی!! با خودم هی این دوجمله رو می گفتم: هم اکنون آن تفنگ دولولمان را بیاورید تا در دوماغمون خالی کنیم. و یکی دیگه، خدایا، کمکم کن، کمکم کن، نذار اینجا بمونم(مدل گوگوشی بخونین)دیگه تا ساعت فکر کنم 4 اینا بود که بابا از شدت گرما بیدار شد. و من خوشحال تونستم چشمی رو هم بذارم.بهرحال 6:30 دوباره بیدار شدم، تا صبحانه بخوریم و بریم مترو ساعت شده بود 10. داخل قطار به قدری شلوغ بود و فشار می دادن که به قول یکی از دوستان MP3 شدیم. اگه روی انگشتای پاتون می ایستادین دیگه باید تا آخر در همون وضع می موندین. برای همین جای رو که گیر آوردین باید محکم می چسبیدین! البت از ایستگاه امام خمینی که همه پیاده شدن ، خلوت شد و ماهم نشستیم. بالاخره به تهران پارس رسیدیم بلیط و سوار اتوبوس شدیم. آخجون خونه! نزدیکهای آمل دوتا کامیون بهم خورده بودن، یکی بارش رو زمین ریخته بود، برای همین باید آروم می رفتیم. چشمتون روز بد نبینه ماشین ما ایستاد یه کامیون از پشت به ماشین ما زد. ای بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا توبه!هیچی یک یه ساعت ونیم معطل شدیم. به خاطر تصادف موتور ماشین یکمی درگیر شده بود. که خدا رو شکر مشکل حل شد. همون جا دوتا کامیون دیگه ، و یک کامیون به یه سمند زد، که یکی از شیشه های ماشین شکست. بهرحال جریانی بود برای خودش. بهرحال دوباره حرکت کردیم. تو راه بابا گفت :غروب بهشهریم. منم باتعجب بابام رو نگاه کردم که مطمئنی؟ بعد گفتم:ایشالله. بابام خنده اشون گرفت و گفت:ایشالله.بهرحال ساعت 7 رسیدیم خونه. من رفتم حمام و بعد نماز وچون می دونستم الان خوابم نمی بره، نشستم از سفرمون وراجی کردم. دیگه شام خوردیم و تا ساعت11 شب بیدار بودم. بعد رفتم تو اتاقم. تختخوابم رو دیدم خوشحال رفتم تو بغلش ، دیگه چیزی یادم نمیاد.

نمی دونم چرا همش به در بسته می خوردم. ولی خدایش کلی خندیدم ، دوستان رو دیدم و خوشحال شدم.

حالا شما اگه بودین می دونستین چنین سفری دارین ، می رفتین؟ من نمی دونم اگه زمان به عقب برگرده،دوباره اینکار رو می کنم یا نه؟ ولی از دیوانه ی چون من بعید نیست!!!!!!!!!!

 

حالا چون می گن هر متنی باید نتیجه اخلاقی داشته باشه، منم می گم: بچه های خوبی باشین و دروغ نگین و ماهی بخورین چون امگا 3 داره!!!!  

 

همیشه شاد باشین

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar