X
تبلیغات
رقص پروانه ها
می گن سیزده برین بیرون تا نحسیش نگیرتتون
حالا! کلا اعتقاد ندارم.
ولی امسال هومن  اول صبحی، همچین پاش رو گذاشت رو گلوم که ........

بماند........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 13:5 | لینک ثابت |
وقتی خیلی دلگیری
وقتی خیلی خسته‏ی
وقتی که حس می‏کنی خیلی تنهایی
وقتی حس خفگی داری
وقتی که خودت رو نمی‏شناسی
یهو دیدن یه دوست قدیمی و صمیمی 
میاد و بهم می‏ریزه هرچی حس ...
هرچی حس بی حس!
یهو خوب میشی....یهو احساس می‏کنی شدی مثل قدیما
یهو قوی می‏شی
دیگه اینقدر رنجور و دل مرده نیستی
اونوخت که....
یهو بهتر میشی...می خندی
دیگه ضعیف نیستی
این دوستا معجزه‏ی خدان
اینا همون بهشتین که خدا ازشون صحبت می‏کنه
این دوستا رو از دست ندیدن

وگرنه تا ابد و دهر تو جهنم خودتون می‏مونین!


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 18:48 | لینک ثابت |
این منم، در آغاز سال نو!
امروز برای اولین بار باقلوا درست کردم، به نیت یک دوست 
دوستی که دیگه پیشم نیست، دوستی که رفت!
روزهای زیادی با استرس گذشت! هر روز خبر بدتر شدن! وحشت....
هر روز وحشت .... صدای تلفن، پیامک ها! نکنه!
یه روز دلم گرفته بود! خیلی بیقرار بودم! خیلی!...یه چهار شنبه صبح!
تبلت رو گرفتم! صدای قرآن! تبلتم رو گذاشتم رو قلبم! 
بلکه آروم شم! سرم درد می کرد! صدای تلفن!
مریم دیگه پیشم نبود!
من حتی به مراسم تدفینشم نرسیدم!
دیگه گریه مجالم نمی داد!
امروز! باقلوا درست کردم، رفتم خونه شون! هرچی به خونه شون نزدیکتر می شدم، پاهام سنگینر! ضربان قلبم تندتر!
زنگ در رو زدم! ویلچر گوشه حیاط!....
باقلوا رو دادم، یه سری چرندیات! خنده های الکی! 
 تا از در اومدم بیرون اشکهام ریخت! 
خوب شد هوا سرد بود! می شد اشکهای چشم رو انداخت تقصیر باد و سرما!
بعد عید یه اس ام اس از یه نفر ناشناس اومد، نوشته بود، سلام، خوبی؟ بچه ها خوبن! عیدت مبارک مریمم!
پرسیدم کدوم مریم!
جواب نیامد!
....
کل اس ام اس هات هم پاک کنی! با خاطره هات می خوای چیکار کنی؟!
مریم عزیزم....می دونی چی دردم میاره! رفتنت نه! نه اینکه ناراحت کننده نباشه! نه اینکه سخت نیست! چرا هست! خیلیم هست! ولی اون اس ام اسی که  بهم زده بودی و گفته بودی: من از مرگ می ترسم! درد داره...خیلی درد داره!
فقط یه چیز... واقعا مرگ، از این زندگی وحشتناک تره؟! تجربه اش نکردم! نمی خوام هم چیزی بگم! فقط بدونم الان آرومی و آرامش داری برام کافیه! ولی این حرف همیشه آتیشم می زنه.
.........
امروز یه بار دیگه هم گریه کردم...اشکهای یواشکی...سر سفره هفت سین...کلی دعا کردم! تو ذهنم داشتم مرور می کردم کل کابوسهای پارسال که همش به بدترین شکل تمام شد! بعد یه تلفن! باز اشکهام ریخت! امیدوارم این کابوس ختم به خیر شه! یه جور خوب! بدون درد! 
عشق! هم، گاه خوابش می بره!.......
بیدار شو! 
لطفا
.....................
همیشه دوست داشتم کنسرت شهرام ناظری برم! آخرای(حال دیگه شد سال قبل!) سال قبل، شد که برم! بعد یهو همینطور هی خبر ازدواج و بچه دار شدن دوستام و .... بهم رسید! سالی که با خوبی داره میاد! امیدوارم سال خوبی باشه! 
اسب خوب، نعل خوش شانسیت رو برام (برامون) بذار!
سال نو مبارک.....سالی پر از شادی و موفقیت براتون آرزو می کنم.

 


برچسب‌ها: دست نوشته های من
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar